تبليغاتX
alt="Image and video hosting by TinyPic"> ساز خاموش
تاریخ ثبت وبلاگ : 23/5/1386

خانه ام آتش گرفته ست ، آتشی جانسوز
هر طرف می سوزد این آتش
پرده ها و فرشها را ، تارشان با پود
 من به هر سو می دوم گریان
 در لهیب آتش پر دود
وز میان خنده هایم تلخ
 و خروش گریه ام ناشاد
از دورن خسته ی سوزان
 می کنم فریاد ، ای فریاد ! ی فریاد
خانه ام آتش گرفته ست ، آتشی بی رحم
 همچنان می سوزد این آتش
 نقشهایی را که من بستم به خون دل
بر سر و چشم در و دیوار
در شب رسوای بی ساحل
وای بر من ، سوزد و سوزد
غنچه هایی را که پروردم به دشواری
 در دهان گود گلدانها
روزهای سخت بیماری
از فراز بامهاشان ، شاد
دشمنانم موذیانه خنده های فتحشان بر لب
 بر من آتش به جان ناظر
در پناه این مشبک شب
من به هر سو می دوم گریان
ازین بیداد می کنم فریاد ، ای فریاد ! ای فریاد
 وای بر من ، همچنان می سوزد این آتش
آنچه دارم یادگار و دفتر و دیوان
 و آنچه دارد منظر و ایوان
 من به دستان پر از تاول
این طرف را می کنم خاموش
وز لهیب آن روم از هوش
ز آندگر سو شعله برخیزد ، به گردش دود
 تا سحرگاهان ، که می داند که بود من شود نابود
 خفته اند این مهربان همسایگانم شاد در بستر
صبح از من مانده بر جا مشت خاکستر
وای ، ایا هیچ سر بر می کنند از خواب
 مهربان همسایگانم از پی امداد ؟
سوزدم این آتش بیدادگر بنیاد
می کنم فریاد ، ای فریاد ! ای فریاد

                                                        « مهدی اخوان ثالث »

 

چند سال پیش شعر فوق العاده ی مهدی اخوان ثالث را استاد محمد رضا شجریان ، با آهنگسازی بی نظیر آستاد حسین علیزاده  خواند که سبب خلق اثری جاودانه شد . به راستی استاد در این قطعه به نمایندگی از تمام مردم ایران و مردمی که به ناچار ظلم را متحمل می شوند فریاد سر داده است. گفتم شاید نوشتن این پست بی مناسبت با این ایام نباشد...

گوش دادن آن را حتی برای یک بار بهتون توصیه می کنم .

منتظر نظراتتون هستم.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387ساعت 19:49  توسط پارسیس | 
چند وقت پیش با چند تا از دوستان تصمیم گرفتیم بریم سینما ! ( جا قحطه آخه؟) . عصر پنج شنبه بود فکر می کنم که با کلی انرژی و شور و نشاط به طرف سینما حرکت کردیم . داخل سینما جمعیت کثیری ایستاده بودند و ما کف کردیم ( کلا). گفتیم شاید مسئولین قصد دارند تایتانیک رو بعد از چند قرن نمایش بدن اما نگو این جمعیت از همه جا بی خبر برای دیدن فیلم " تیغ زن " اومده بودن سینما .

با دوستان حدس زدیم که احتمالا فیلم خوبیه که این همه آدم پا شدن اومدن ببینن. چند تا چیپس و نوشیدنی خنک گرفتیم ...( رانی بود بابا ) و بعد از چند دقیقه به طرز وحشتناکی وارد سالن شدیم.

خلاصه فیلم شروع شد و ما از اول فیلم تا آخر فیلم منتظر یک اتفاق بودیم تا داستان فیلم روشن شود.

پیش خودمون فکر می کردیم یه گره ای تو فیلم هست که یه جا باز می شه بالاخره. اما گویا فیلم بد جوری گره خورده بود ، به طوری که کارگردان و عواملش هم نتونسته بودن این گره رو باز کنن و از فیلم سر در بیارن .

یعنی مزخرف ترین فیلمی که در طول زندگیمون مشاهده کرده بودیم " تیغ زن " بود و همه ی جمعیت هم با ما متفق النظر بودن ! چند نفر هم که در طول نمایش فیلم سالن رو ترک کردن. هر چه بیشتر از فیلم می گذشت ما بیشتر حسرت پول هایی را که بابت تماشای این فیلم داده بودیم می خوردیم و تا اونجامون می سوخت ( هر چی دوست داری فکر کن ).

به هر حال اصلا دیدن این فیلم رو بهتون توصیه نمی کنم به خصوص اگر آدم صبور و مودبی نیستید و به نظر من ۲ ساعت خوابیدن روی کاکتوس بهتر از تماشای این فیلم است.

در آخر هم برای سینمای خودمون و کسانی که مجوز ساختن چنین فیلم های بی محتوایی رو میدن متاسفم .

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم تیر 1387ساعت 20:53  توسط پارسیس | 

احتمالا شما هم نگاهتون به آگهی هایی که جهت جذب نیروی کار بر در و دیوار شهر چسبانده می شوند خورده. بخش اعظمی ( یعنی زیاد ) از این آگهی ها شامل خانم ها می شوند و شرکت ها و موسسات شاید به دلیل پرداخت حقوق کمتر یا مسایلی دیگر بیشتر به جذب خانم ها تمایل دارند .با توجه به این اوضاع چند آگهی رو که احتمالا در آینده شاهد آن خواهیم بود با هم می خوانیم .

۱- به چند نفر خانم جهت بالا انداختن آجر در ساختمان نیاز داریم.

۲- به چند نفر ، ( ترجیحاْ خانم ) نیازمندیم.( فوری ).

۳- به چند نفر خانم نیاز داریم. ( همین جوری کلاْ ! ).

۴- به چند نفر خانم جهت آجر کردن نون چند نفر آقا نیاز داریم.

۵- به چند نفر خانم مجرد نیاز داریم.( لطفاْ فشار دهید.) { فکر بد نکن ... اینو رو در مغازه نوشته بود ).

۶- به یک دختر خانم جهت کار در مزرعه نیازمندیم . ( ترجیحاْ نامشان "حنا" باشد ).

۷- به یک نفر آقا ( ترجیحاْ خانم ) نیازمندیم !

 

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت 14:33  توسط پارسیس | 
بالاخره این شیر خفته موفق شد جام قهرمانی رو بدست بیاره.در بازی ای که جون همه به لب و دهنشون رسیده بود پرسپولیس در کمال شایستگی و در حالی که سپاهان بازی رو تموم شده خیال می کرد( ذکی) و دائم وقت کشی می کرد موفق شد گل پیروزی رو در دقیقه آخر بزنه . اینارو که همه می دونستن خوب ! چرا چرت می گم ؟!!!

به هر حال به همه ی پرسپولیسی های عزیز و عاشقایی که قلب و خونشون قرمزه تبریک می گم.( عجب جمله ای گفتم خدایی ).

در ضمن من طرفدار هیچ تیم خاصی نیستم ها . گفته باشم . 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت 20:31  توسط پارسیس | 

جدیدترین اثر محمد نیکوبیان در بیست و یکمین نمایشگاه بین المللی کتاب تهران

غرفه نشر دعوت

با خواندن این کتاب دقایقی پر از هیجان را تجربه کنید !! داستانی جذاب و متفاوت .... با سوژه ای تازه

قیمت کتاب : ۸۰۰ تومان

مرکز فروش در کاشان : چهارراه آیت ا... کاشانی - خانه کتاب

متقاضیان سایر شهرها می توانند با شماره ی  و ۴۵۲۴ ۲۶۳ ۰۹۱۳ - ۵۳۳۱۴۳۲ - ۰۳۶۱ تماس بگیرند .

 

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 22:30  توسط پارسیس | 

بعد از انقراض نسل دایناسورها که موجوداتی بس مهربان و رئوف القلب بودند ، شاید مهم ترین مسئله ای که جیگر بسیاری از پسرها (همچنین دختران مجرد) را کباب می کند  ، انقراض جنس ذکور یا همون مردان بدبخت است که این قضیه به خصوص در دانشگاه ها اعم از دولتی ، سراسری ، آزاد ، شبانه ، روزانه ، عصرانه ، پیام نور ، پیام تاریکی و خلاصه هر جا که به عنوان دانشگاه از آن یاد می شود به طرز فجیع و چشم گیری مشهود است و مشکلات زیادی از قبیل کمیاب شدن شوهر و زیاد شدن دختر و غیره را به همراه دارد.

با کم شدن سهمیه ی بنزین ... ببخشید سهمیه ی دختران در دانشگاه ها هنوز هم متاسفانه شاهد  هنرنمایی و ارز اندام این جمعیت در دانشگاه ها هستیم.

وارد کلاس که می شی چشمات سیاهی میره (البته با افزایش طرح امنیت اجتماعی و به لطف شبکه ی Fashion TV این مساله کمتر شده ! ) مخصوصا اگر استاد هم خانم باشد .خلاصه ۴۰ تا دختر ، ۵ تا پسر اصلان آمار جالبی نیست. من واسه خودتون میگم... آخه چند نفر به ۵ نفر ؟؟؟

به هر حال امیدوارم در آینده فکری برای این معضل بزرگ بشه.( نه که مشکل دیگه ای هم نداریم !)

 

از این که چند وقتیه آپ نکردم ... ، نکردم که نکردم.... حرفیه داداش؟حتما کار داشتم خوب... عجبا...

خلاصه ایشالا قراره تابستون به کمک یه نفر دیگه بترکونیم.(البته اگه واحد افتاده ای نداشتم ) و صنعت وبلاگ نویسی رو از این رو به اون رو کنیم!!! یا اگه شد از اون رو به این رو کنیم!!! منتظر باشید...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 14:43  توسط پارسیس | 

 

 

 

نصب هر گونه آگهی تبلیغاتی و غیر تبلیغاتی و اعلامیه ی فوت ، شدیدا پیگرد غیر قانونی دارد !

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387ساعت 11:4  توسط پارسیس | 

با شروع فصل امتحانات من و سایر دانشجویان سرشار از استرس می باشیم . ( فهمیدی من دانشجو هستم یا جور دیگه بگم ؟!!)

ساعت ۶ صبح از خواب ناز بلند شدم تا چند صفحه ی باقیمونده از کتاب فارسی رو بخونم . حالا مگه تموم می شد لا مصب . ۳۰۰ و اندی صفحه بود . چند صفحه خوندم دیدم تا نگاه می کنی وقت رفتن است ... ناگهان چقدر زود دیر می شود .

صبحونه خوردن در روز امتحان واسه من سخت ترین کار ممکنه . مگه این لقمه هه پایین می ره با این حرفا . به زور چک و لگد و اینا خلاصه ۲ الی ۳ لقمه کوفت کردم . یعنی کوفتم شد . یعنی کوفتم کردند . یعنی کوفتم کردی . یعنی کوفتم ... ( اینم از اثرات همون زیاد فارسی خوندنه ) . فورا لباس پوشیدم و از در خانه برون گشتم . دیدم هوا بس ناجوانمردانه سرد است ، نامرد ... ولی خوب چاره ای نبود . به طرف دفتر مسافرتی حرکت کردم . اونجا که رسیدم دیدم درش را گل گرفته اند . فردی اونجا وایساده بود و گفت باید بری ترمینال . دفترها رو بستن . عجبا ... خلاصه رفتیم ترمینال و در اتوبوس مورد نظر برنشستیم . گفتم توی اتوبوس اون چند صفحه ی باقیمونده رو می خونمو .... چند دقیقه که نشستیم تلویزیون روشن شد . گفتم الان یه فیلم کمدی میذارن یه کم استرسه می خوابه .

آخه بد شانسی تا این حد . « حکم » اثری از مسعود کیمیایی . یه فیلم کاملا خفن که من همون چند دقیقه ی اولشو که دیدم زرد کردم .آخه اینم شد فیلم مرد حسابی . اونم تو یه روز امتحانی . اول فیلم چند تا آدم خفن بودن که ماسک زده بودن و کارای بد می کردن . وارد یه خونه شدن و مرد اون خونه رو به طرز فجیعی کشتن . خلاصه یک وضعی بود که بیا و ببین . استرسمون که ۱۰ برابر شد . حالا این کتابم تموم می شد مگه . به هر حال رسیدیم دانشگاه . هوا به قدری سرد بود که آره خلاصه ...

صندلی من بین ۶۰ تا دختر بود به طوری که وسط اون سیاهی من تابلو بودم . اینم یه بدشانسی دیگه . امتحان رو دادیم و خدارو شکر خوب بود . موقع برگشتن ۲ تا مینی بوس به مقصد مورد نظر ما حرکت می کرد که اونم همش دختر بود . اااه ه ه ه  . چقدر دختر زیاد شده . به مقصد مورد نظر که رسیدیم با دو تا از دوستام سوار تاکسی شدیم . موقع حساب کردن کرایه سه تا دست که پونصدی در آن قرار داشت به طور همزمان جلو راننده سبز شد و راننده جا خورد . صحنه ی جالبی بود . خلاصه این بود داستان یک روز امتحانی ...!!

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم دی 1386ساعت 23:2  توسط پارسیس | 

چقدر سخت است میان واژه ها دنبال احساس گشتن ! چقدر سخت است میان واژه ها مفهوم عشق را یافتن ... و چقدر سخت است با واژه ها بیان احساسات .

 امروز من از میان کاغذهای کاهی ، عشق را یافتم و دوست داشتن را ....

امروز ذرات عشق را درون قطره های اشکت مشاهده کردم ... و صداقتت را در ...

و امروز فهمیدم که قشنگ ترین رنگ دنیا سبز است !! ... مثل سبزی قلبی که از سرخی عشق داغ است ...

کاش همیشه ، امروز بود و کاش هر روز ، روزهایی بود که ما دوستش داشتیم و کاش ...

 

یاد باد آنکه نهانت نظری با ما بود            رقم مهر تو بر چهره ما پیدا بود ....

                                            (حافظ )

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم آذر 1386ساعت 15:8  توسط پارسیس | 

تصمیم گرفته بودم دیگه عکس تو وبلاگم نذارم . ولی هر کاری کردم این یکی رو نتونستم نذارم .

من نمی فهمم آخه هفده نفر و نصفی کارگر رو یه پشت بوم ۱۰ متری چیکار می کنن ؟!!! احتمالا یکی آسفالت می کرده ، بقیه لب کارون ( لب پشت بوم ) می خوندن !!!

یکی نیست بهشون بگه ، خوب تقسیم کار کنین .

به هر حال بنده خوشحال هستم از این همه اشتغال زایی که بوجود آمده است و جوانان به جای اربعده کشی و ... آزاری به بالای پشت بام می روند و از خودشان کار آفرینی در می کنند .

  

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386ساعت 18:7  توسط پارسیس | 

 کنسرت بزرگ گروه عارف به سرپرستی و آهنگسازی پرویز مشکاتیان در تالار بزرگ وزارت کشور در طی چند روز برگزار شد . خوشبختانه من هم سعادت داشتم تا در این کنسرت با شکوه شرکت کنم  .

اسامی نوازندگان بدین ترتیب بود :

حسن ناهید : نی        کیوان ساکت : تار             محمود دلنوازی : بربط       نوید افقه : تنبک       بهداد بابائی : سه تار    علیرضا جواهری : سنتورباس     بهرام ساعد : تار    سیامک آقائی : قیچک باس رضا آبائی : قیچک    نوید دهقان : کمانچه  آرش کامور : کمانچه  آرشام قادری :رباب     سیاوش پورفضلی : بم تار                آیین مشکاتیان : دف                 حمیدرضا نوربخش : آواز         پرویز مشکاتیان : سنتور - آهنگساز

کنسرت قرار بود در ساعت ۲۰ برگزار بشه اما با نیم ساعت تاخیر برگزار شد و به همین دلیل آنتراکت میان کنسرت هم لغو شد و کنسرت یک سره برگزار شد . چند دقیقه قبل از شروع کنسرت جلوی سن یه دفعه شلوغ شد . گویا شخصیت مهمی وارد سالن شده بود . بعدا فهمیدیم که استاد شجریان بوده ! کیهان کلهر هم اون شب در سالن حضور داشت .

طراح صحنه و مدیر هنری کنسرت عباس کیارستمی بود !! و کارگردانی کنسرت هم به عهده ی محمدرضا هنرمند بود .

خلاصه هه چیز آماده بود برای برگزاری یک کنسرت خوب . بالاخره نوازندگان به ترتیب وارد سالن شدند که با تشویق حضار همراه بود . در آخر هم پرویز مشکاتیان وارد سالن شد که شدت تشویق ها بیشتر شد .

قسمت اول کنسرت در سه دستگاه ابوعطا ، شور و دشتی اجرا شد که این قسمت دارای سه تصنیف بود. و قسمت دوم هم در مایه ی بیات کرد ، دشتی و کرد بیات و شامل چهار تصنیف زیبا بود .

کنسرت با پیش در آمد ابوعطا شروع شد و قطعات یکی پس از دیگری نواخته شد و مردم و ما هم واقعا کف کرده بودیم از بس که زیبا بود قطعات !!

خلاصه فکر می کنم در پایان قسمت اول بود که نوبت به هیجان انگیزترین و جالب ترین بخش کنسرت یعنی تک نوازی تنبک رسید !! چیزی که در کنسرت ها خیلی کم اتفاق می افتد و شاید اصلا نمی افتد .

صدای آشنای تنبک در فضای سالن می پیچید . نوید افقه نوازنده ی جوان و توانمند تنبک واقعا عالی این ساز را می نواخت . مدتی بعد صداها از حالت عادی خارج شد و انواع و اقسام صداهای عجیب و قریب از تنبک بلند می شد . نه افکتی در کار بود نه دست اضافه !!!

مردم و ما واقعا حیرت زده شده بودیم و خیلی ها از روی صندلی نیم خیز شده بودند تا ببینند نوید افقه این صداها رو از کجا در میاره ؟؟!!

این بخش هم با تشویق شدید تماشاگران به پایان رسید . پس از اجرای چند قطعه نوبت به آخرین قطعه یعنی تصنیف « ققنوس » رسید . شعر زیبای سیاوش کسرایی و آهنگ فوق العاده ای که روی این شعر گذاشته شده بود به همراه دکور صحنه که شامل عکس هایی از سرو ( نماد آزادی ) پشت سر هر نوازنده بود ، واقعا حس گمشده ای به آدم می داد . (همون ، چیز ... )

اعضای گروه با تمام شدن تصنیف ققنوس ، صحنه را ترک کردند اما طبق معمول با تشویق تماشاگران دوباره به روی سن آمدند و تصنیف جاودان « ای ایران » را اجرا کردند .

ای ایران ای مرز پر گهر /  ای خاکت سرچشمه ی هنر / دور از تو اندیشه ی بدان / پاینده مانی و جاودان ...

به امید همکاری دوباره ی پرویز مشکاتیان و استاد محمدرضا شجریان .....

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه دهم آذر 1386ساعت 21:36  توسط پارسیس | 

توی آژانس نشسته بودیم . طبق معمول صحبت از مشکلات و اوضاع جامعه و دزدی ها و بیکاری ها و ... بود . راننده ی آژانس جوانی بود تقریبا ۳۰ ساله . شاید هم کمتر . ایشون در بین راه داستان زندگی خودش رو برامون تعریف کرد که من شخصا با شنیدنش خیلی تحت تاثیر قرار گرفتم . گفتم شاید بد نباشه این داستان واقعی رو توی وبلاگم بنویسم . حداقل برای عبرت !!

این آقا چند وقت پیش با یک دختر خانمی ازدواج کرده بودند . می گفت پنج ، شش ماه بود که رفته بودیم سر زندگیمون و زندگی خوبی هم داشتیم . خانم ایشون دانشجوی دانشگاه آزاد بودن و خرجش رو هم همین آقا می داده . اونم شهریه های دانشگاه آزاد ! خلاصه بعد از چند وقت ایشون متوجه میشه خانمشون قبلا در دانشگاه با یک آقای دیگه آشنایی داشته و قصد ازدواج با اون آقا رو داشته چون اون آقا هم مثله خودش لیسانس داشته !!!

این بنده خدا هم خوب درخواست طلاق می کنه و زنش هم نامردی نمی کنه و مهریه اش رو هم به اجرا می ذاره و همسرش رو راهی زندان می کنه !

این دختر خانم با فردی که قبلا توی دانشگاه باهاش آشنا شده بود ازدواج می کنه و از همسر دومش صاحب یک بچه میشه . اما چیزی نمی گذره که همسر دومش معتاد می شه و ایشون را با یک بچه تنها می ذاره و می ره ( چوب خدا صدا نداره عزیزم ) . این دختر خانم که حالا دیگه مادر هم شده بوده وقتی می بینه به این حال و روز افتاده باز میره سراغ همسر اولش که یه جورایی با هم فامیل هم بودن ( چه رویی دارن مردم ؟!) اما این بار همسر اولش از ایشون شکایت می کنه و وقتی محکوم شناخته میشه شروع می کنه به منت کشی اما این بار اون آقا عاقل شده بوده و دیگه تن به چنین اشتباهی نمی ده ...

واقعا یه آدم چقدر می تونه نامرد باشه ؟!!  و خیانت تا چه حد ؟ پس عشق این وسط چی می شه ؟ اصلا عشقی وجود داره ؟!! ...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم آذر 1386ساعت 15:19  توسط پارسیس | 

این خاطره رو یکی از خوانندگان محترم وبلاگ برام نوشته بودند و به گفته ی خودشون این داستان یک واقعیته ( راست یا دروغش گردن خودشون ) . از من خواسته بودند این رو در وبلاگم بذارم . و من هم برای احترام به ایشون این کار رو کردم . داستان تلخی بود ...

                                                 *******************

حدود ۳ سال پیش با آقایی به نام سینا در چت آشنا شدم . ایشون تعریف می کردن که : 

پنج سال با یک دختر دوست بودم و دوستیمون هم پاک و سالم بود . اما مدتی بود که اون حس همیشگی رو نسبت بهش نداشتم با اینکه همه جوره امتحانش کرده بودم و مطمئن بودم که دوستم داره اما دیگه دلم نمی خواست باهاش باشم . حدود یک ماه بود که جواب تلفن ، تک زنگ ، آف و ایمیل هاشو نمی دادم و خلاصه بی خیالش شدم . اونم مثل اینکه خسته شد . وقتی دو هفته ای ازش بی خبر شدم گفتم خوب خدا رو شکر بالاخره رفت .

حالا من هر چی توی چت بهش می گفتم این کارت اشتباهه و اون دختر گناه داره قبول نمی کرد . راجع به این موضوع خیلی با هم حرف زدیم ولی فایده نداشت ، تا اینکه یک سال از این موضوع گذشت . چند شب پیش دیدم چراغش روشنه . باهاش چت کردم . گفتم : از الناز چه خبر ؟

گفت : تو راست می گفتی من نباید با نامردی از الناز جدا میشدم و باید حس واقعی خودم رو بهش می گفتم . همون طور که تو بهم گفته بودی من اون بیچاره رو فدای خودخواهی خودم کردم و حالا دارم تاوان پس می دم . پرسیدم مگه چی شده ؟ گفت : هیچی ! الناز رفت ولی آهش تا آخر عمر دامن گیر من شد . توی یک تصادف دست چپمو از دست دادم و از کمر به پایین قطع نخاع شدم .

 در حین اینکه اینارو می گفت وبش رو هم روشن کرد . اگه قبلا ندیده بودمش باور نمی کردم . پسری با ۱۹۰ سانتیمتر قد و اندامی ورزشی حالا به این حال و روز افتاده بود ....

سینا ادامه داد : دیروز توی پارک الناز رو دیدم که با کالسکه و یه دختر با نمک روی نیمکت نشسته . تا چشمش به من و داداشم افتاد بلند شد که بره . صداش کردم . با التماس و زاری گفتم به خاک نشینیمو  ببین . دارم تاوان بی مهریمو پس میدم . گریه کرد و گفت : باور کن سینا دلم رازی نبود اینطوری بشی . اما مامانم وقتی حال و روزم رو میدید دستاشو به طرف آسمون می گرفت و می گفت : خدا تو داد بی کسی ما رو بگیر . سینــا من درد بی پدری دیده بودم ، حقم نبود . سینـــا مادر من از غصه ی من دق کرد . منم به ناچار و از روی اجبار ازدواج کردم و خدا رو شکر زندگی خوبی دارم . امروز میرم سر خاک مادرم و برات دعا می کنم .

او رفت . من هم رفتنشو تماشا کردم ... و زیر لب زمزمه کردم :

من ... به ... چشم ... خویشتن ... دیدم ... نگارم ... می رود

دل شکستن تاوان داره ...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم آذر 1386ساعت 11:22  توسط پارسیس | 

با سلام خدمت هکر با حال . چون آدرسی ازت نداشتم مجبور شدم در ملا ( با ع بود یا الف ؟!)  عام جوابتونو بدم . من نمی دونم شما از چی صحبت می کنید و از کی ؟!!! اما به هر حال خوشحالم از اینکه شما خوشحال شدید و من هم به آی دی خودم رسیدم !! در ضمن من رو از پدر و برادر و زن ها و بچه هام و ... نترسون ، من اگر .... هم داشته باشم اونا می دونن . اما از اونایی که گفتی زیاد دارم خوشبختانه ندارم . من دستمو جایی نذاشته بودم (مخصوصا رو سر ... شما ) که حالا بخوام برش دارم . ولی با این حال دستمو گذاشتم یه جای دیگه . ( همون جا ) .به هر حال فکر می کنم اشتب گرفتی . به امید روزی که همه ی جوونا به آرزوهاشون برسن . یه آدرسی هم به من بده تا مجبور نشم این جا جوابتو بدم .  

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386ساعت 20:59  توسط پارسیس | 

یه مدته تو یه فروشگاه مشغول فروشندگی لباس هستم . البته واسه ۱ ماه . تو این مدتی که اونجا بودم اتفاقات جالبی افتاد . فروشگاه دو طبقه است و من طبقه ی پایین قسمت مردونه در حال انجام وظیفه هستم . چون فروشگاه قراره واسه همیشه بسته بشه کلیه ی جنس ها ۳۵ ٪ تخفیف داره و مردم هم که به کلماتی مثل فروش فوق العاده ، ٪ ، تخفیف و این جور حرفا حساسیت دارن تمام خرید ۶ فصلشونو تو این مدت کردن .

لباس هایی که اونجا هست همه دزدگیر دارن و این امر موجب رنجش خاطر برخی بذهکاران عزیز ( بذهکارو درست نوشتم ؟!! ) شده . چند روز پیش یه خانم در حین ارتکاب همون عمل قبیح دزدی ( قبیح با چه هه ای بود؟؟ اه ) شناسایی شد و دزدگیر لباس ها تمام نقشه های شومش رو بر باد دادن و اینجا بود که من مفهوم جمله ی پر رمز و راز « دزدگیر ها برای که به صدا در می آیند » رو فهمیدم .

یه روز هم یه آقای تقریبا ۵۰ / ۶۰ ساله تشریف آورده بودن فروشگاه که علاقه ی خاصی به بانوان گرامی داشتن . ( حالا غیبتش هم میشه ) یه پیراهن می خواست بخره ۲۲۲۲ بار اومد پیش این خانم ها پرسید : جنس اینا خوبه ؟ ( به لهجه ی ... ) . ایشون در اون لحظه منو خیار هم حساب نکرد و هی به خانم ها می گفت : چه جوریه زنا سلیقشون خوبه ؟ ( به همون لهجه ی ...) آقا خلاصه گیر داده بود به این خانم ها . و کفش ما را جر داد تا ۱ پیراهن خرید .

در همین روزها یک آقا پسر زرنگی که آی کیوی اون در حد دستگیره ی در ... بود اقدام به دزدیدن چند فقره دزدگیر کرده بود ! ( دزدگیر به دزدگیردزد خورده بود ! ) با به صدا در اومدن دزدگیر ها پسره بنده خدا دست و پاشو گم کرده بود و  نمی دونست صدا از کجا داره می آد و خلاصه چند تا از دوستان اومدن و به ایشون یاد دادن که دزدگیر جزو وسایلی نیست که بشه بدزدی . 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم آبان 1386ساعت 18:20  توسط پارسیس | 
آقا این قضیه بلیط دادن تو اتوبوس هم بعضی وقتا اسباب خنده میشه .

یه بنده خدایی تعریف می کرد ( حالا بی مزه است یا نا به من ربطی نداره ) که سوار اتوبوس بوده . بعد چند تا ایستگاه که می گذره یکی از دوستای صمیمیش هم سوار اتوبوس می شه . آقا اینا که خیلی وقت بوده همدیگرو ندیده بودن شروع می کنن از زمین و زمان واسه هم تعریف کردن .چند تا ایستگاه بالاتر اون یارو که وسط راه سوار شده بوده می خواسته پیاده بشه بلیط بخره که دوستش می گه : چی ... ؟! کجا ؟؟ بشین بابا ... من حساب می کنم ... ای بابا ... زشته ... این حرفا چیه ... و اونم کلی تشکر و از این حرفا . وقتی دوستش پیاده می شه موقع پیاده شدن خودش که می شه متوجه می شه نه تنها بلیط اضافه نداره بلکه واسه خودش هم بلیط نداره . ( این جاست که می گن هر خری رو با یه چوب نرون ! ) . خلاصه می مونه چیکار کنه که شانس ، راننده آشنا در میاد و همه چیز به خیر و خوشی تموم می شه . می خوای بلیط حساب کنی اول جیبتو بگرد تا این جوری جلو جمع خراب نشی .

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم آبان 1386ساعت 0:16  توسط پارسیس | 
 ۱- آدم بدای سریال به جزای عملشون می رسن تا دیگه غلطای اضافی نکنن .

۲- اونایی که آدمای خوبی بودن به طور خیلی اتفاقی طی یکی دو قسمت دچار تحول می شن و تبدیل به آدمای پستی می شن ( احتمالا به خاطر پیدا کردن مقادیر زیادی پول ) و دوباره خیلی اتفاقی دو قسمت آخر سریال ، آدم می شن ! ( نمونش یک وجب خاک و یه جورایی هم زیر زمین )

۳- دو تا فرد جوان که در سریال هنرنمایی می کنن ( طبیعتا یکی مذکر و یکی مونثه ) بالاخره به زور چک و لگد هم که شده با هم ازدواج می کنن .

۴- بچه مثبت سریال گول رفیقای ناباب رو می خوره و قرص های بی ناموسی و ... اینا مصرف می کنه و آخر هم مثه ... پشیمون می شه .

۵- ثریا قاسمی در نقش مادری مهربان و فداکار و دلسوز و ... ( مگه غیر از اینم نقشی داشته! )

۶- یه سری بچه دارند فوتبال بازی می کنند و توپ رو محکم می زنند پس گردن شخصی که داره از کنار اونا رد می شه ( احتمالا نقش اصلی سریال )

۷-  زوج خوشبخت سریال چندین سال به خوبی و خوشی در کنار هم زندگی می کنند ، ناگهان یه زن پاچه پاره ی دیگه ( حدود ۲۰ - ۲۲ باشه بهتره ) می آد و زندگی اونا رو از هم پخشاب می کنه . ( مثال : نرگس ، میوه ممنوعه ، او یک فرشته بود و ... )

۸- خواندن مجید اخشابی در تیتراژ پایانی سریال

۹- نقش اصلی در حال رانندگیه و از یک اتفاقی که براش افتاده کلافست و اعصاب مصاب نداره . یهو یه نفر می پیچه جلو ماشینش و ...

۱۰- پسر بدبخت فلک زده ی از همه جا بریده ی بی ... می ره خواستگاری ( دیگه باشه خواستگاری نری ) . موقع چای آوردن عروس خانم که می شه خیلی اتفاقی چای می ریزه روی پای داماد و پاهاش می سوزه ( فقط پاهاش می سوزه ! )

۱۱- یه بدختی که یه کم عقب موندست و یه جورایی خل وضعه ( ولی شما اینطوری فکر می کنی ) توی کوچه داره می ره . یه مشت بچه قد ونیم قد میریزن سرش و بهش سنگ پرتاب می کنن و مسخرش می کنن . ( همه رو که نمیشه مثال زد )

۱۲- باز هم احتمالا نقش اصلی در خواب شیرین به سر می بره  که ساعت بالای سرش زنگ می زنه و اونم که مثلا خوابه هر چیزی رو که دور و برشه خاموش می کنه جز ساعت رو  !

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم مهر 1386ساعت 21:11  توسط پارسیس | 

عکس های زیادی که گرفته بودم ، مرا بر آن داشت تا یک فوتو بلاگ راه اندازی کنم برای علاقه مندان به عکس و عکاسی . هر چند من عکاس حرفه ای نیستم اما دوست داشتم عکس هایی رو که گرفته بودم در معرض دید بقیه هم قرار بدم . منتظر نظراتتون در اون یکی وبلاگ هستم . این هم آدرس :

http://parsisphoto.blogfa.com

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم مهر 1386ساعت 17:52  توسط پارسیس | 

شب قدر امسال شور و حال خاصی داشتم و خیلی دلم گرفته بود . وقتی می خواستم برای مراسم احیا به یکی از مساجد شهرمون برم با عجله قرآن کوچکی رو که جلد چرمی سبز رنگی داشت ، از کنار قرآن های کوچک دیگه ای که توی طاقچه برای مراسم احیا گذاشته بودند برداشتم و به دنبال برادرم که دم در منتظرم بود راه افتادم .

آن شب مراسم خیلی پر شور بود و من هم حال عجیبی داشتم . پس از مراسم اولیه و خواندن دعای جوشن کبیر ، قرآن ها را سر گرفتیم و من هم که اون شب حس عجیبی داشتم ، کلی گریه و زاری کردم و برای شفای بیماران و ظهور آقا و رو به راه شدن وضع زندگی خودم و ... دعا کردم و با آن همه گریه و زاری و شور و حالی که داشتم ، اطمینان داشتم که خداوند مهربان دعاهایم را بدون پلسخ نخواهد گذاشت .

 چراغ ها را که روشن کردند ، من خواستم قرآن را در جیبم بگذارم که ناگهان قرآن از دستم افتاد . خیلی ناراحت شدم . وقتی خواستم آن را بردارم ... کمی که دقت کردم ، با تعجب دیدم کارت عابر بانک برادرم را به جای قرآن برداشتم و آن را سر گرفته بودم ! هم خنده ام گرفته بود و هم گریه که آیا آن همه دعا و گریه زاری با کارت عابر بانک قبول خواهد شد یا نه ؟!  

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم مهر 1386ساعت 16:52  توسط پارسیس | 

با عرض شرمندگی . خدمت دوستان عزیزم می رسونم که از این به بعد نظراتی که به مطالب وبلاگ ربطی نداشته باشد و جنبه ی انتقادی یا پیشنهادی نداشته باشد از آرشیو نظرات پاک خواهد شد .

بازم ممنونم از این که به من سر می زنید .

خنده دارترین خاطره ی زندگی یادتون نره . منتظرم .

در ضمن مطلبی که درباره ی سریال ها نوشتم نظر شخصی بنده است . دوست نداری ؟ به کفشم !!

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم مهر 1386ساعت 16:47  توسط پارسیس | 

هر سال با فرا رسیدن ماه مبارک رمضان بازار فیلم و سریال هم داغ می شود و شبکه های تلویزیونی مطابق هر سال شروع به پخش سریال های ۳۰ قسمتی می کنند .

سریال هایی که نمی دانم چقدر وقت و هزینه صرف آن ها می شود تا بتوانند برای مدتی اوقات فراغت ما را پر کنند  .

اما متاسفانه گویا مسئولین صدا و سیما توجهی به سلیقه و خواست مردم ندارند و سریال هایی که از این شبکه ها پخش می شوند ، نه دارای متن قوی هستند ، نه کارگردانی خوب و بعضا بی محتوا .

سریال هایی که از شبکه های اول و دوم و سوم پخش می شوند همگی در همان ژانرهایی هستند که چند سالی است این سه شبکه  آن را در پیش گرفته اند .

سریال شبکه سه درون مایه ای مثلا طنز دارد که فکر نکنم به اندازه ی یک وجب هم وقت ، صرف ساخت آن کرده باشند و فکر می کنم ساخت آن تنها تبلیغی برای ک....   ....د  بوده است .

شبکه یک هم که به قول یکی از دوستان وبلاگ نویس ، آن قدر به پر رنگ کردن و بزرگنمایی نقش شیطان پرداخته که استغفرال.. انگار خداوند هیچ نقشی در زندگی ما ندارد ! شیطان خیلی راحت همه را فریب می دهد ، به همه شکلی در می آید و ... ! ( تلفن هایی که با باد هوا کار می کند هم که ... )

تنها سریالی که شاید ارزش تماشا کردن داشته باشد میوه ی ممنوعه است ، که تا به این جای سریال خوب بوده . امیدوارم در ادامه هم به همین صورت باشد .

در هر صورت ساخت سریال های بی محتوا ، نوعی توهین است به شعور و آگاهی مردم و پایین آوردن سطح سلیقه ی مردم .

امیدوارم کسانی که در این راه زحمت می کشند ، زحمت باطل نکشند .

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم مهر 1386ساعت 15:32  توسط پارسیس | 
گویند : پسری قصد ازدواج داشت ( چه غلطا ! ) . پدرش گفت : بدان که ازدواج سه مرحله دارد .

مرحله ی اول ماه عسل است که در آن تو صحبت می کنی و زنت گوش می دهد .

مرحله ی دوم او صحبت می کند و تو گوش می کنی .

اما در مرحله ی سوم که خطرناک ترین مراحل است ، هر دو بلند بلند داد می کشید و همسایه گوش می کند !!!

باز برو ازدواج کن حالا

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم مهر 1386ساعت 14:37  توسط پارسیس | 

من واقعا متاسفم از اين كه صدا و سيما كوچكترين اشاره اي به اين اتفاق مهم فرهنگي نداشت ( من كه چيزي نديدم ) . واقعا جاي تاسف دارد كه هنرمندان ما در كشورهاي ديگر اين قدر با استقبال و تشويق و ... روبرو مي شوند اما در كشور خودمان كه مهد علم و هنر است كوچكترين ارزشي براي اين هنرمندان قائل نمي شويم ! الحق كه مرده پرستيم و شايد چندين سال طول بكشد تا قدر هنرمنداني چون استاد محمدرضا شجريان ،  شهرام ناظري و بسياري از هنرمندان ديگر را در هر زمينه اي  بدانيم .

   

بزرگترین نشان فرهنگی فرانسه به نام لژیون دونور به شهرام ناظری، خواننده موسیقی سنتی ایران اهدا شد .

این نشان طی مراسمی در ساعت هشت شنبه شب (به وقت فرانسه) 28 سپتامبر (هفتم مهر) در تئاتر شهر پاریس (Theatre de la Ville) به شهرام ناظری اعطا شد.

نشان لژیون دونور سه درجه دارد که آقای ناظری بالاترین درجه آن، شوالیه لژیون دونور را دریافت می کند.

شهرام ناظری نخستین خواننده از ایران و همچنین نخستین کرد است که نشان لژیون دونور دریافت می کند.

وی به مناسبت دریافت نشان لژیون دونور کنسرتی نیز در پاریس اجرا کرد.

شهرام ناظری درباره دلیل اهدای نشان لژیون دونور به وی در گفتگو با بخش فارسی بی بی سی گفت: "این نشان شوالیه را به هنرمندانی اهدا می کنند که قدمهای نویی در راه هنر برداشته و در راه فرهنگ، حرکت و جهشی به وجود آورده باشند، علت اینکه من را برای این نشان انتخاب کردند این بوده که توانستم در طیف فرهنگی غربیها و معرفی فرهنگ شرق به غرب، تأثیرگذار باشم و در عین حال یکی دیگر از علتها معرفی مولانا جلال دین رومی بلخی به غرب و تأثیری بوده که در این راه داشتم".

ادامه مطلب

 

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم مهر 1386ساعت 23:5  توسط پارسیس | 

چند روز پیش برای ساختن ایمیل به سایت یاهو رفتم . بعد از وارد کردن اسم و سایر مشخصات و انتخاب منطقه ( آسیا ) نوبت به انتخاب کشور که رسید با کمال تعجب دیدم که اسمی از ایران توی لیست کشورها نیست ! ( هر چند زیاد هم جای تعجب نداشت ) . ساختن ایمیل هم مستلزم وارد کردن کد پستی و اون هم مستلزم انتخاب کشور خودت بود . گفتم شاید دچار توهم شدم . دوباره لیست را برانداز کردم ، نام انواع کشورهای عجیب و غریب و جزایر ناشناخته ای که رابینسون کروزوئه مدتی از عمر خود را در آن ها گذرانده بود به چشم می خورد اما همچنان من اثری از نام ایران را ندیدم ! برای لحظاتی واقعا شک کردم که باید به ایرانی بودنم افتخار کنم یا نه ؟! شاید این یک نمونه ی کوچکی از تحریم باشد که هر چند زیاد هم مهم به نظر نمی رسد ولی مطمئنا برای کاربران ایرانی مشکلات زیادی رو به دنبال خواهد داشت . البته از دوستان شنیدم که ساختن جی میل و سایر پست های الکترونیکی هم فعلا برای ایرانیان ممکن نیست !

شاید چند روز دیگه اجازه ی وارد شدن به چت روم ها و حتی خود سایت یاهو رو هم نداشته باشیم . و یاهو مسنجر هم به محض اینکه از ایرانی بودن ما مطلع شود به طرز فجیعی Ignor مان کند !

خلاصه راحتتان کنم تا اطلاع ثانوی ساختن ایمیل ممنوع !

 

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم مهر 1386ساعت 16:51  توسط پارسیس | 

یه نفر از من خواست تا خنده دار ترین خاطره ی زندگیم رو تو وبلاگ بنویسم . به نظرم موضوع جالبی اومد ، هر چند شاید تعریف کردن خاطره واسه کسانی که تو اون موقعیت و لحظه نبودند زیاد جالب نباشه ، ولی نوشتنش خالی از لطف نیست . بعد کمی بـا خودم فکر کردم و بــه این نتیجه رسیدم کــه از شما هم خواهش کنم تــا خنده دار ترین خاطره ی زندگی تون رو واسم بنویسید و در صورتی که برادران سانسورچی اونو تایید کردند و خدایی نکرده مشکل اخ...قی یا س...سی و ... نداشت ، حتما از اون تو وبلاگم استفاده می کنم . لطفا خاطره هایی که می نویسید ، خیلی خوش خط و بدون خط خوردگی و غلط املایی باشه و خواهشا فارگیلیسی یا فینگیلیش ننویسید و به همون زبان شیوای فارسی خودمون بتایپید . در ضمن اگر کسی خواست اسمش ذکر بشه یا نشه بگه ( اسمی که میخواین رو بگین )  . ممنون 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم مهر 1386ساعت 13:3  توسط پارسیس | 

 خنده دارترين خاطره ي زندگي من مربوط به دوران درس خوندنم ، اونم واسه كنكور بوده . فكر مي كنم تابستون سال ۸۵ بود كه من با يكي از بهترين دوستام یعنی حمید مي رفتم كتابخونه تا شاخ غول كنكور رو بشكنيم ( من كه شخصا موفق نشدم ) . هر روز نزديكاي ظهر كه مي شد به خاطر فشار زيادي كه به اقصی نقاط بدنمون وارد می شد ، ديگه خون به مغزمون نمي رسيد و با كوچكترين اتفاقي كه مي افتاد مي زديم زير خنده تا جايي كه حتي به همديگه هم نمي تونستيم نگاه كنيم ، چون از خنده منفجر مي شديم .

در بخش امانت كتابخونه قسمتي بود كه برگه ها و سوال ها و تست هاي كنكور اون جا قرار داده مي شد تا داوطلبان گرامي ( بشتابید ... ) به صورت رايگان از آن بهره مال شوند . نزديكاي همون ظهر بود كه ما رفتيم تا كتاب هايي رو كه قبلا گرفته بوديم پس بديم به كتابخونه و به جاش کتاب جدید بگیریم كه ناگهان ....

بله ... چشممون افتاد به حجم عظيمي از برگه هاي تست ( به گفته ي دوستم چيزي حدود ۸۰۰۰ تا ، اونم رايگان )  و اين جا بود كه نفس لوامه رو بی خیال شدیم و یه سری اهداف شیطانی به ذهن هر دوتامون خطور کرد . حمید به من نگاهی کرد و لبخند موزیانه ای زد و من هم جواب نگاهش رو دادم . فکر همو خوندیم . حمید کیف خودش رو کاملا خالی کرد و چند تا کتاب درسی که توش بود رو داد به من . بد به طرز مرموزانه ای سلانه سلانه ، همین طور که اطرافش رو می پایید و مسئولین بخش امانت رو که با فاصله روبروی برگه ها نشسته بودند زیر نظر داشت به طرف برگه ها رفت . من هم از پشت سر همراهیش می کردم تا هم حواس مسئولین رو پرت کنم و هم تو بلند کردن برگه ها ( ببخشید یعنی برداشتن ) بهش کمک کنم . حمید کمی با برگه ها ور رفت و اونا رو زیر و رو کرد تا کسی شک نکنه و موقعیت مناسبی پیش بیاد و ... . من هم بغلش با فاصله مشغول پرت کردن حواس بقیه بودم .

 شرایط که فراهم شد ناگهان حمید با یک اقدام طوفانی در کیفش رو داد بالا و هر ۸۰۰۰ تا برگه رو ریخت تو کیفش . من که داشتم تماشاش می کردم از خنده روده بر شده بودم . حمید هم از صدای خنده ی من زد زیر خنده . البته شدیدا خودش رو کنترل کرد . همین که برگه ها رو ریخت توی کیفش دیگه هیچکس رو نمی شناخت . سرش رو انداخت پایین و بدون این که کفشاشو پا کنه ، با پای برهنه به سرعت از پله ها رفت بالا و محل حادثه رو ترک کرد . همین طور که داشت با سرعت می رفت به من گفت : کفشامو بیار پیمان ، کفشامو بیار . هر دومون از شدت خنده سرخ شده بودیم و من هم با دیدن حمید که با پای برهنه ، کیفش رو داده بود زیر بغلش و در حال دویدن بود ، نمی دونستم دارم چیکار می کنم . کفشای حمید رو برداشتم و کفشای خودم رو هم نصفه و نیمه پا کردم و پشت سر حمید از در بیرون رفتم . وقتی رسیدیم بیرون از این که عملیات با موفقیت انجام شده بود و تونسته بودیم جلوی پیشرفت کلی داوطلب رو بگیریم احساس غرور می کردیم ( عجب آدمایی پیدا می شن ها ) . ولی از بس خندیده بودیم اشک تو چشامون جمع شده بود و اغراق نیست اگه بگم ۱۰ تا ۱۵دقیقه یه ریس می خندیدیم و از شدت خنده واقعا دل درد گرفته بودیم ! به هر حال تا باشه از این سرقت های فرهنگی ( ای بابا چند دفعه بگم رایگان بود ) . /

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم مهر 1386ساعت 12:17  توسط پارسیس | 

آقا من جدیدا چقدر خواهر برادر پیدا کردم ! این آبجی وسطی کیه ؟! هر کی هست هر چی زود تر خودشو معرفی کنه . وگرنه می گم بچه ها ...

و اما در مورد آقا یا خانم (*) !!! نظرتو خوندم . ممنون از این که نظر داده بودی . گفته بودی من خنکم ! اما انگار شما از من خنک تر هستید (*) آقا ( یا خانم ) ! من هر چی فکر کردم نفهمیدم باید جواب چیه شما رو بدم ؟ نظرتو گفته بودی دیگه . چیکارت کنم خوب . ولی به مامانت بگو یه اسم واست انتخاب کنه مردم از بلاتکلیفی در بیان ! در ضمن دیگه نبینم به بقیه ی نظر دهنده ها چیزی بگی ها . مجهول الهویه . نظر میدی اسمی ، آدرسی ، ایمیلی ، چیزی بده تا جوابتو بدم . تو بلاگ که جای دعوا نیست .

من منتظر خاطره هاتون هستم .

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم مهر 1386ساعت 14:27  توسط پارسیس | 

دردناک تر این که علی در میان پیروان عاشقش نیز تنهاست . او را همچون یک قهرمان بزرگ ، یا معبود و یک الهه می پرستند اما نمی شناسندش و نمی دانند که کیست ، دردش چیست ، حرفش چیست ، رنجش چیست و سکوتش چراست ؟! ... هنوز ملتی که تمام هستی اش را در راه عشق علی نثار کرده از او کلمه ای و سخنی درست نمی شناسد . ... این است که علی در میان پیروانش هم تنهاست . این است که علی در اوج ستایش هایی که از او می شود مجهول مانده است . درد علی دو گونه است . یک درد ، دردی است که او از زخم شمشیر ابن ملجم در فرقش احساس می کند و درد دیگر دردی است که او را تنها در نیمه شب های خاموش به دل نخلستان های اطراف مدینه کشانده و به ناله در آورده است . ما تنها بر دردی می گرییم که از شمشیر ابن ملجم در فرقش احساس می کند . اما این درد علی نیست . دردی که چنان روح بزرگی را به ناله در آورده ، تنهایی است که ما آن را نمی شناسیم . باید این درد را بشناسیم ، نه آن درد را ، که علی درد شمشیر را احساس نمی کند و ما درد علی را ... 

دکتر علی شریعتی

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم مهر 1386ساعت 13:49  توسط پارسیس | 

از اون جايي كه من هي مطلب مي نوشتم و شما هي نظر نمي دادين ، دچار افت روحي شدم و تصميم گرفتم تا يه نظر سنجي راه بندازم ، تا شما با نظرات خودتون وبلاگ رو نظرمال كنيد .

فقط خواهش مي كنم با نظر سنجي شوخي نكنيد و واقعا نظر واقعي خودتون رو في الواقع علامت بزنيد . واقعا كه . ( هر چند ، چند تا از گزينه ها به خاطر تراكم طنزي كه در من وجود داره گذاشته شده )

ضمنا هر نفر در روز فقط يك بار مي تونه نظر بده ، پس بي خودي خودتون رو سبك نكنيد .

پيشاپيش ممنونم از همه ي كسانيكه در اين نظر سنجي بزرگ شركت مي كنند و آينده ي خودشون رو رقم مي زنند .

+ نوشته شده در  جمعه ششم مهر 1386ساعت 16:9  توسط پارسیس | 
عشق مانند مخملک است ، همه دیر یا زود به آن مبتلا می گردند .                              ژروم

عشق مانند سرخک است ، هر چه انسان در زندگی دیرتر به آن مبتلا شود بدتر است .  دوگلاس ویلیام ژرولد

عشق شبنمی است که از آسمان به غنچه ی قلب انسان می نشیند .         ارسن هوسه

عشق یک مرض مسری است . هر چه بیشتر از آن بترسیم بیشتر مبتلایش می شویم .    شانفورد

عشق چیزی است که تمام دردسرهای کوچک را به یک دردسر بزرگ تبدیل می کند .      ولتر

عشق انسان را عاقل و با تجربه می کند .     براونینک

عشق چیزی است که ابتدا به انسان بال می دهد تا بعدا بهتر به دامش اندازد .       آدام اسمیت

عشق چراغ راه زندگی است .       تاگور

عشق روح را تواناتر می سازد و انسان را زنده دل نگه می دارد .        توماس مان

عشق بلایی است که همه خواستارش هستند .       افلاطون

عشق آتشی است که با چند قطره آب خاموش می شود .       شوپنهاور

عشق حکومت ظالمانه ای است که هیچ کس را عفو نمی کند .      گرنی

عشق مانند جنگ است که آغاز کردن آن آسان و پایان دادن آن دشوار است .      ه . ل . منکن

حالا هی بگید ازدواج خوبه ! بی جنبه ها ( ربط داره بابا جان )

 منبع : کتاب زن داری و گرفتاری نوشته ی ابوالقاسم حالت

 

+ نوشته شده در  جمعه ششم مهر 1386ساعت 12:41  توسط پارسیس |