|
جدیدا دوستان خوبمان در راهنمایی و رانندگی چراغ های جدیدی نصب کرده اند که همزمان چراغ سبز و قرمز آن روشن است. یعنی شنا وقتی به چراغ راهنمایی می رسی می بینی که هم چراغ سبز روشنه هم چراغ قرمز !! با هم همزمان !!! به جان خودم . خودم سوار اتوبوس بودم این منظره ی تاریخی رو مشاهده کردم. رفتم عکس بگیرم با موبایل که نگید خالی بسته اتوبوس حرکت کرد.حالا می پرسید معنی این چراغ های راهنمایی جدید چیه؟ خوب من براتون توضیح می دم الان : وقتی شما چراغ سبز رو می بینی با خودت می گی برم ؟؟ وقتی چراغ قرمز رو می بینی می گی نرم ؟؟؟ بعد دوباره با خودت میگی برم؟؟نرم؟؟برم؟؟نرم؟؟ اگه نرم کلاه رفته سرم ..... ( جهت اطلاع تکمیلی می تونید به آهنگ برادر سندی مراجعه کنید ، یادم نیست کدوم آهنگش ). پس از این به بعد خودتون رو برای مواجهه با هر گونه تکنولوژی جدید اعم از چراغ های سه زمانه ی همزمان و ... آماده کنید. اینجا ایران است......
من نمی دونم اصلا چرا بازی استقلال و پرسپولیس برگزار میشه؟!!!! خوب ۱ امتیاز بدن به هر کدوم الکی اینقدر دنبال توپ نیفتن.نمی دونم اینا ملت رو اسکول فرض کردند یا خودشونو زدن به چیزیت ... ما که می دونیم چرا مساوی میشند هی هی .... اونام که می دونند ... یکی به اون هشتاد هزار تا بدبخت هم بگه خوب ... هر چند اونا هم می دونند ... این بازی هم مثل خیلی از چیزهای دیگه تو کشورمون توسط ۱ کسانی اداره می شه ... ۱۰ سال دیگه هم بازی کنند مساوی می شند ... ولی اگه فکر کردید که مردم نمی فهمند .... خودتونید .
دیروز بوسه های باران ( ساز خاموش گذشته ) ۲ ساله شد. به مناسبت تولدش تصمیم گرفتم یه اسم قشنگ واسش انتخاب کنم و با الهام از شعرزیبایی از شفیعی کدکنی : ای مهربان تر از برگ در بوسه های باران بیداری ستـــاره در چشم جویبـــــاران آیینــــــه ی نگاهت پیوند صبح و ســاحل لبخند گــاه گاهت صبح ستـــــاره باران بازآ کــــه در هوایت خـــــاموشی جنونم فریادهــا برانگیخت از سنگ کوهساران ای جویبار جـــاری زین سایه برگ مگریز کین گونه فرصت از کف دادند بیشماران گفتی به روزگاری مهری نشسته گفتم بیرون نمی توان کرد حتی بـــه روزگاران بیگانگی ز حد رفت ای آشنــــــا مپرهیز زین عاشق پشیمان سرخیل شرمساران پیش از من و تو بسیار بودند و نقش بستند دیوار زندگی را زین گونـــــه یـــــــادگاران وین نغمه ی محبت بعد از من و تو مـاند تــــا در زمانه باقی ست آواز بــاد و باران چقدر زود میگذره عمر آدم .انگار همین دیروز بود اولین پست وبلاگمو با شوق می نوشتم و حالا .... چند روز پیش اصفهان بودم. زاینده رود خشک بود. می گفتن به علت ساخت یه چیزی فعلا آب رو بستند. به هر حال وقتی نگاه می کردی به قیافه ی آدم هایی که از روی سی و سی پل رد می شدند و با حسرت به کف رودخانه ای که آب نداشت خیره می شدند یه حس بدی بهت دست میداد. قیافه های درهم ، بی روح ... چند روز دیگه هم ماه رمضان شروع می شه ... ماهی که همیشه خاطره انگیز بوده ... هم بد هم خوب ( واسه من البته ) ولی همیشه دوست داشتنیه. بانگ ربنا با صدای محمدرضا شجریان که خودش هم فکر نکنم دیگه بتونه اونو تکرار کنه.دعای سحر و خیلی چیزای دیگه ... پیشاپیش آرزو می کنم عبادت هامون قبول بشه و بتونیم یک قدم به خودمون و خدا نزدیک بشیم...
می روم خسته و افسرده و زار سوی منزلگه ویرانه ی خویش به خدا می برم از شهر شما دل شوریده و ویرانه ی خویش می برم تا که در آن نقطه ی دور شستشویش دهم از رنگ گناه شستشویش دهم از لکه ی عشق زین همه خواهش بیجا و تباه می برم تا ز تو دورش سازم ز تو ای جلوه ی امید محال می برم زنده به گورش سازم تا از این پس نکند یاد وصال ناله می لرزد می رقصد اشک آه...بگذار که بگریزم من از تو ای چشمه ی جوشان گناه شاید آن به که بپرهیزم من به خدا غنچه ی شادی بودم دست عشق آمد و از شاخم چید شعله ی آه شدم صد افسوس که لبم باز به آن لب نرسید عاقبت بند سفر پایم بست می روم خنده به لب خونین دل می وم از دل من دست بردار ای امید عبث بی حاصل... سلام !!! اووووه چه عجب بالاخره این بلاگ بعد از چندین سال آپ شد . خدا خیرت بده لولو جون . هه هه هه... اصلا حالم با حال نیست . خیلی گرفته ام . نگاه کیبورد که می کنم یادم می ره چی می خواستم بنویسم . دلیل خاصی ندارم برای این حالاتم . شاید خرداد همیشه برای من غم انگیز و گرفته ست . موقع امتحاناست و من اصلا دل درس خوندن ندارم ( نه اینکه جرئت ندارم...یعنی حالشو ندارم ) امروز همه ش فکر می کنم جمعه ست . دلم می خواد برم امشب تو بیابون بخوابم و از ستاره ها عکس بگیرم . کاش میشد رفت مسافرت . اما این خرداد نمی ذاره . می دونم حالتون گرفته شد . می خواستم خالی بشم که متاسفانه نشد ... حتا اگر هم کاری برای انجام دادن باشه نمی تونم الان انجامش بدم ... فقط می تونم براتون فروغ بخونم ...
در این ایام همه جا صحبت از غزه و جنایت های صهیونیست ها و از این حرف هاست که متاسفانه مسئولین از بس آدم از وسط نصف شده نشون دادند روحمان را دچار عذاب و ناراحتی و دهنمان را مورد عنایت قرار دادند. انشاا... البته ما هم موافق ظلم در هیچ جای جهان نیستیم و امیدوارم ریشه ظلم از ته کنده بشه. تلویزیون رو روشن می کنم. شبکه ۱ اخبار پخش می کنه : جنایات بی سابقه ی صهیونیست ها همچنان ادامه دارد...غزه شهر در خون.... آمار کشته ها به خیلی رسید... می زنم شبکه ۲: تبلیغ :۱ـ برق های اضافی خود را خاموش کنید تا مردم غزه هم بتونند فوتبال تماشا کنند! ۲ـ هر ایرانی یک صهیونیست. صهیونیست بُکُش جایزه ببر !! ۳ـ ویترین ایرانسل،آهنگ مخصوص غزه... شبکه ۳ : کمی نفس راحت می کشم چون اینجا داره فوتبال نشون می ده!! بازیکن ها که وارد زمین می شن گوینده می گه به احترام شهدای غزه ۱۰ دقیقه سکوت !! بازی که شروع می شه گوینده ادامه می ده که تمام عواید این بازی صرف کمک به مردم غره می شه ... خوب که دقت می کنم می بینم روی لباس بازیکن ها هم شعاری در این رابطه نوشته شده و تماشاگران به احترام مردم غزه به طرف زمین و بازیکنان و داور سنگ پرتاب می کنند !! باشد که مورد قبول حق واقع شود. می زنم شبکه ۴ :مستند داره !! درباره ی ... توضیح بدم ؟؟؟ شبکه ۵ (مال شهر خودمونه ها): راز بقا داره . خوشحال میشم که این دیگه هیچ ربطی به غزه نداره. گوینده :این شیر گرسنه و وحشی را که می بینید به دنبال طعمه ای می گردد.او به دنبال آهویی می دود . آهو تلو تلو می خورد.سر انجام موفق می شود او را بگیرد.ببینید چطور این شیر وحشی و گرسنه همانند صهیونیست های غاصب به جان این آهو افتاده و او را تیکه پاره می کند!! زیرنویس : بینندگان محترم می توانند برای کمک به مردم غزه پول های خود را به شماره حساب XXXXXX واریز نمایند. شبکه ۶ : بی خیال... شبکه۷ (آموزش) : در حال پخش آموزش سنگ پرتاب کنی به طرف دشمنان ( ترجیحا اسرائیل خون خوار و برادران صهیونیست ) می باشد !! تلویزیون رو خاموش می کنم و خدا رو شکر می کنم که ۷ تا شبکه بیشتر نداریم و گرنه .... می رم پای کامپیوتر تا کمی چت کنم.رو یکی از آی دی های روم کلیک می کنم.می بینم عکس گوشه ی پنجره ی چتش (آواتور) عکسی از جنایات صهیونیست هاست.سریع کامپیوتر رو از برق می کشم! فردا می رم دانشگاه.امتحان دارم.می بینم که صندوقی برای کمک به مردم غزه گذاشتند و دانشجویان عزیز هم که حسابی کارشون گیره زرتو زورت پول توش می ریزن.دعا می کنم که همه ی این پول ها برسه به دست اون بدبخت ها. خلاصه مطلب زیاده. فقط می تونم آرزو کنم هر چه زودتر امام زمان(عج) ظهور کنه تا از شر همه ی ظلم ها و بدبختی ها راحت بشیم. همین ...
سلام.از اینکه بعد از مدت ها دوستان لطف کردند نظر دادن کلی توی اونجام عروسیه ( دلم رو گفتم ). از کیارش عزیزم ممنونم که به قول ۱ نفر مارو نظرمال کرد. اما من نفهمیدم تعریفت از قالب وبلاگ فحش بود یا واقعا خوبه؟دهنت چیز یعنی آفرین دیگه ؟؟؟ آره؟؟ اما باور کن به جون خودم همش سلیقه خودمه.کلی گشتم دنبال ۱ آهنگ و قالب خاص.به خدا راست می گم.حمیییییییییییییییید؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ در ضمن قرار نشد سوگند از الان با زبان فارسی سر ناسازگاری داشته باشه ها.از الان داره فرهنگ غربی رو ترویج می ده.... اما خدمت اون دوستی که دنبال کاست "خروس زری و پیرهن پری " میگرده باید عرض کنم که من این کاست رو دارم.با آهنگسازی بابک بیات.می تونم براش پست کنم...اگر خواستی خبرم کن
۱۱. یک دختر خوب دکمه های مانتوش رو به زور و با کمک اهالی محل و کسبه نمی بنده و برای همدردی با پدرش متراژ مانتو رو از ۲ متر به نیم متر تغییر نمی دهد. ۱۲. یک دختر خوب لوازم آرایشی از قبیل سایه ۱۲۴ رنگ ، رژ ۶۸ رنگ ، مداد ۱۲ رنگ و ... را استفاده نمی کند. ۱۳. یک دختر خوب کلا لوازم آرایش استفاده نمی کند. ۱۴. یک دختر خوب هم همواره به اسم خود افتخار کرده و گلنساء خاتون را با شهره اشتباه نمی گیرد. ۱۵. دوستمون نوشته یک پسر خوب برای بیرون رفتن از خانه ۱ ساعت جلوی آئینه نایستاده و بزک نمی کند!!! ( من حرفی نمی زنم .خودتون قضاوت کنید ) ۱۶. یک دختر خوب کفش هایی به ارتفاع برج میلاد نمی پوشد تا پای چپش به پای راستش نگه ... ( دهن آدم رو باز می کنن ها) ۱۷. یک دختر خوب واسه هر حرکتی که انجام می ده ۱ دست لباس نمی دوزه ، یا نمی خره. می ره تولد ۱ دست لباس میخره، می ره عروسی ۱ دست لباس میخره، میره بالا درخت ۱ دست لباس میخره... ۱۸. یک دختر خوب سیبیلاشو می زنه تا پسرای کلاس اونو با استاد اشتباه نگیرند !! ( منظورم استاد مرد بود ) ۱۹. یک دختر خوب وقتی با دوستی از جنس مخالفش تو خیابون قدم میزنه ، ۱ جوری راه میره معلوم باشه ۲ نفرند. ۲۰. خلاصه هم دختر خوب کمه هم پسر خوب............................... این مطلب فقط شوخی ای بود با دختر خانم ها و جوابی برای اون مطلبی که گفتم و هر گونه شباهت تصادفی بوده !! امیدوارم کسی ناراحت نشده باشه .
یکی از دوستان مطلبی نوشته بود تحت عنوان یک پسر خوب .... و باید ها و نباید هایی رو برای پسرها مشخص کرده بود و خلاصه عقده ی چندین ساله ی خود را سر جنسیت ذکور خالی نموده و ما را ضایع نموده بودن.( دلشان خنک باد ) . من تصمیم گرفتم در جوابیه ی ایشون مطلبی با عنوان یک دختر خوب ... رو بنویسم که مطمئنم با استقبال جهانی روبرو میشه !! یک دختر خوب ... ۱. یک دختر خوب اصولا بعد از اینکه با ۱۰ بار رد شدن در آزمون آیین نامه و ۱۶ بار رد شدن در امتحان رانندگی گواهینامه گرفت ، فکر جان خود و ماشین پدر بی گناه خود را کرده و هرگز دست به وسیله ای به نام اتومبیل نمی زند. ۲. یک دختر خوب وقتی چند نفر از پسرای فامیل نشستن و واسه هم جوک تعریف می کنن از مامانش نمی پرسه مامان اینا چی می گن؟! ۳. یک دختر خوب جمله ی : "مشترک گرامی دسترسی به این سایت امکانپذیر نمی باشد" را ابتدا خوب حفظ کرده سپس در وبلاگ خود می نویسد. ۴. یک دختر خوب عکس اشخاصی چون محمدرضا گلزار ، مهدی سلوکی ، بنیامین ، حمید گودرزی ،پوریا پورسرخ و ... را به دیوار خود نمی زند و هر شب با حسرت به آنها نگاه نمی کند. ۵. یک دختر خوب هیچ وقت احساس بدهکاری به مخابرات نکرده و از کله سحر تا بوق شب (یا سگ ) با دوستش درباره روشهای نوین جلب توجه و مدهای سال ۲۲۲۰ حرف نمی زند. ۶. یک دختر خوب از محبوبیت پسرها سوء استفاده نکرده و با آی دی پسرونه پا به چت روم نمی ذاره. ۷. یک دختر خوب فقط هنگام ورود و خروج به محل تحصیل چادر سر نمی کنه و در همه حال به حفظ حجاب می پردازد. ۸. یک دختر خوب با دیدن پدرش پای تلفن نمی گه آره...خوب ... چی... فردا من امتحان دارم نمی تونم بیام(همونجا)! ببین پریسا (آرایه تشبیه:آرش به پریسا) من بعدا زنگ می زنم!!!! ۹. یک دختر خوب هم وقتی می بینه پسر همسایه نذری آورده خودشو به در و دیوار نمی کوبه تا در رو باز کنه. ( هر چی قسمت باشه همون می شه) ۱۰. یک دختر خوب وقتی سوار ماشین مدل بالا می شه ، ۴ ستون بدنش شروع نمی کنه به لرزیدن و تعجب کردن ! ادامه در پست بعدی... اینجا هم می تونید مطلب دوستمون رو بخونید : http://ranginkaman-67.blogfa.com
خصوصیات فیلم های هندی حتما یه صحنه از باریدن بارون به شدت سیل خواهید دید . آتیش رو حتما می بینید حالا یا تو عروسیاشون یا موقع مراسم عزاشون . قهرمان های داستان حتما باید دو تا باشند یه دختر یه پسر . یه پیرزن که در حال مرگه و به بازمانده هاش ( از قبیل همساده ها ، نوه ش ، بچه هاش ...یا حالا هر کی ) وصیت می کنه که خاکسترشو شاه قوز تپه ول بدن یا از بقیه باز مانده هاش نگه داری کنن . وقتی قهرمان های داستان ( همون دختر پسره ) به هم خیره میشن مطمئن باشید تا چند ثانیه بعد عین چسب ( اصولا از نوع رازی ) به هم می چسبند . وقتی دختره از پسره جدا می شه بعد از پیمودن 5 تا 10 قدم می ایسته و بر می گرده و به پسره ( اصولا راهول ) خیره می شه و بدو بدو می پره بغل پسره . اگرم پسره از دختره جدا شه وقتی قدم هاشو پیمود و برگشت بازم دختره ( اصولا پوجا ) بدو بدو میره تو بغل پسره . رقص هم که قطعا و یقینا یکی از شاخصه های اصلی فیلم های هندی از همون قرن تا به این قرن به شمار میاد . اصولا دختر و پسری که با هم لج هستند از اونجای فیلم که رقص و آواز شروع میشه ( از همون جا ) عاشق هم میشن . اگه بحث ازدواج باشه و دختره به عشقش نرسه داماد ( که قطعا و یقینا یا پسر عموی عروسه یا پسر دوست بابای عروسه ) طی یک سری جنجال های درونی و وجدانی تصمیم می گیره عروسی رو با اون همه مخارج به عشق عروس خانوم واگزار کنه ( اینم قهرمان سوم ) . وقتی فیلم با خوبی و خوشی تموم شد قطعا و یقینا می نویسند: THE END....
سلام . عصر جمعه و بی حوصلگی و اسلحه کشی و تیر اندازی و دل تنگی ... من اگه کار تابستونیم اینقدر گند و وقت گیر نبود می تونستم مثل پارسیس تو سالن وحدت باشم و صدا و تصویر خواننده ی مورد علاقه مو به صورت زنده ببینم . خیلی حالم گرفتست . آهان گفتم اسلحه کشی ، ولی توضیح ندادم .دوستانمون که اهوازی هستند تماس گرفتند و درخواست پناهندگی کردن . واقعا متاثر شدم ...عرب هستند . یه موضوع بین دو تا قبیله پیش اومده . اگه عرب ها رو بشناسین می فهمین که دعواهاشون آبگوشتی نیست . ریختن خونشون و درو دیوارو سوراخ کردن . پلیس هم که ... من به شخصه واسه مملکتم متاسفم با این وضع امنیتیش . واقعا افتضاحه . یعنی قانونی وجود نداره که این جور افکار و حرکات عصر حجری رو حد اقل تو یه منطقه محو کنه ؟ میگم پلیس چی کاره ست این وسط ؟ به حریم شخصی شما تجاوز شده . اونم مسلحانه . می گه شکایت کردیم ولی هیچ کاری از پیش نبردن . ببینم ، پلیس برای حفظ امنیت جانی ملت می ترسه ؟؟؟؟؟؟دل تنگی من هم ...هیچی نگم بهتره ..بغضیدم ..خدا حافظ. . من حستو حولشو ندارم الان ..
با سلام و عرض عصر بخیر و شب بخیر خدمت دوستان و همشهریان و هم وطنان عزیز خواستم جشن میلاد حضرت عصر رو بهتون تبریک بگم ( البته با تاخیر یک روزه ) ولی خب هنوزم واسه عیدی دادن دیر نشده . من شماره حسابمو می دم شما لطف کنید فردا اول وقت عیدی رو به حساب سر ریز کنید (اصطلاح بانکیش همینه دیگه؟ ) شماره حسابو فقط واسه این دادم چون که من بیشتر از عیدی های نقدی خوشم میاد . صندوق پستیمم می دم اگه خواستین عیدی های غیر نقدی بدین زیاد تو دردسر نیفتین . راستش امروز حوسله م این قدر سر رفته بود که دیگه حال مزاحمت واسه بانوان هم نداشتم رفتم یه فیلم از کلوپ ممد شپل گرفتم اومدم خونه...پسر نمی دونی چی بود...از اون فیلما که حال ادمو دگرگون می کنه ... استغفرواله من کی گفتم فیلم چیز؟؟؟؟ هان؟؟؟ بی...منظورم فیلم هندی بود . آخه ممد زائقه منو می دونه . این فیلم هندیای جدیدم بدجور چیز دار شده ها . قبلنا یه جین هندی می آوردیم خونه با خانواده می دیدیم الان اینقدر چیز دار شدن که آدم مجبوره تنهایی یواشکی فیلم ببینه . به جده جفت بچه هام قسم اگه دروغ بگم...یه فیلم هندی دیدم دختره به دوستش که باز دختر بود نظر داشت ( از اون نظر بدا ) خلاصه من فقط گفتم که حواستون به خانوم بچه ها باشه . ای خواهر ( شایدم ای داداش ) چقدر یاوه گفتم . راستش اصلا به خاطر خوابی که دیشب دیده بودم آپ کردم . خواب خیلی وحشتناکی بود عین فیلمای قبل از انقلاب سیاه سفید بود . من اسیر طلسم جادوگر بد طینتی به اسم سال مو نلا شده بودم ( چقدر اسمش آشناست ) خلاصه من از این ور به اون ور میدویدم ولی هیچ راه فراری نبود . خیلی دلم واسه خودم می سوخت که ییهووو دیدم شاه دخت سرزمین ابدیت ( می دونم کتابشو خوندی ) با اسبش که دامن چین چینش از اون آویزون بود اومد و منو سوار اسب شاخدار نقره ایش کرد . بهم گفت اگه می خوای از این طلسم جون سالم به در ببری و آزاد شی باید منو ببوسی . ما هم جوون ، خام ماچش کردیم...وقتی چشامو باز کردم دیدم همون جادوگر بدجنس بوده که منو گول زده.. ییهو دیدم یکی داره محکم تکونم می ده می گه پاشو چرا لبات غنچه ست ؟ منگول بود ، خواهر کوچیکم تهدیدش کردم که به مامان بزی چیزی نگه . حالا هم از شما راه تدبیر می طلبم . کمکم کنییییید ...من تو خواب عاشق شدم ... عاشق " شاهدخت سرزمین ابدیت " ... منتظر کمکهای مردمی شما هستم. با تشکر هیمان حبه ی انگوری .
ساز خاموش یک ساله شد ۳ روز پیش وبلاگ من ... البته الان وبلاگ ما یعنی من و هیمان یک ساله شد . و هیچ کس به من تبریک نگفت . ( تولد خود من هم هیچ کس یادش نیست ، وبلاگم که دیگه ... ) . به هر حال خوشحالم که دقیقا در سالگرد وبلاگم یک عضو جدید در کنارم هست. امیدواریم و سعی می کنیم هر روز مطالب بهتر و مفید تری بنویسیم و زود به زود آپ کنیم. به یاری حق... منتظر نظرات و انتقادات شما دوستان عزیز هستیم.
نمی دانم ریشه ام در زمین بود یا در آسمان شاید ریشه ام در رویا بود،رویایی که اسیرش بودم اما در رویای ساختگیم اثری از گرمی و عشق نبود در خود بودم،فرو خورده و غمگین تا شبی از دوردست های دور آنجایی که فقط تلخی و سیاهی بود ستاره ای نقره فام در شب هستی ام طلوع کرد و من اسیر گهواره ی رقصان چشمانش شدم گهواره ی نور،گهواره ی امید گهواره ی عشق و آرمیدم رها سرخوش عاشق آرام... اینم قسمتی از کتاب جدید "کریستین بوبن"به اسم "اسیر گهواره" بود. مسلما کسانیکه این نویسنده ی فرانسوی رو می شناسن مطمئنا از این کتاب خوششون میاد . اگرم نمی شناسید من آشناتون می کنم . این نویسنده ی فرانسوی واقعا سبک تالیفش خوبه . من که دوسش دارم . کتابهای این نویسنده رو با ترجمه ی "مهوش قویمی"بخونید تا حال مضاعف رو حس کنید . کتاب "دیوانه بازی"از همین نویسنده واقعا زیباست . اگه سرگردون کارای روز مره تون هستید و کلافه اید کتابای این نویسنده بهتون کمک می کنه . من که اینطوریم . فعلا این کتابا به ذهنم می رسه : ابله محله ( ژه ) ، فرسودگی ، ستایش هیچ ، اسیر گهواره ، دیوانه بازی ، دلباختگی، ایزابل بروژ ...بقیه شم فعلا یادم نیست . ایشالا بعدا مزاحم می شم می گم . نگرانی ، یاس و نا امیدی ، افسردگی و عذاب در آثار کریستین بوبن جای چندانی ندارد . تلخ ترین حوادث گاه با معجزه ای جبران می شود و غم انگیز ترین شرایط راه چاره ای پیدا می کند . حتی مرگ اگر چه برای بازماندگان بسیار اندوهبار و دلخراش است اما سرزمینی هولناک و اضطراب انگیز به نظر نمی رسد ، زیرا نویسنده ی اسیر گهواره معتقد است که بین مرده ها و زنده ها چیزی جز دیواری کم و بیش شفاف وجود ندارد . " مرده ها آنقدر ها هم که فکر می کنید نمرده اند و زنده ها آنقدر ها هم که فکر می کنیم زنده نیستند . " وانگهی نور و روشنایی بر هر دو قلمرو ، دیار هستی و عالم نیستی ، حکم فرماست.... منبع : "اسیر گهواره " ترجمه ی مهوش قویمی.
بینندگان و شنوندگان عزیز،دلاوران نام آوران (شایدم نام آوران دلاوران باشه ) شیر آوران چیز آوران...یعنی...چیزه...آهان...معرفی نکردم؟ سلام حالتون چطوره ؟ ( الان مثلا جواب دادین ) خب به من چه... والا... من فقط اینجام که به خلق ا... خدمت کنم. آخه خدا گفته خوبه. هه هه هه... به نام خدا من حبه ی انگور هستم 5 ساله از شاه چیز تپه آباد. ( الان خاله شادونه میگه آفرین حبه ی انگور... بچه ها یه جیغ و هورا براش بکشین ) منم هی لپام قرمز میشه و سر استینامو میکشم...خب حالا که با هم آشنا شدیم بریم... بله؟ ( از اتاق فرمان دارن جیغ میزنن میگن کم زر بزن برو بخش بعدی) کجا بودیم؟آهان بله...از اتاق فرمان دستور دادن میگن وقت کمه بریم برنامه بعدی رو ببینیم.... مثلا اینجا بخش بعدی برنامه ست . در اینجا براتون موسیقی داستان خروس زریه پیرهن پری و میذاریم...گوش کنید : روباهه در حال گول مالیه خروسه..." دیشب زن مش ماشالا بی سر مرغای محله رو خبر کرد، پاشید براشون یه چنگی چینه گفت زود بخورین خروس نبینه، وقتیکه چراشو پرسیدم به من گفتش با خروس زری بدم من..."بقیه شم که میدوونین ... بله بچه های عزیز خروسه هم خواست کم نیاره کلشو از پنجره میاره بیرون و خلاصه روباهه گردنشو میگیره و ده فرار طرقه و گربه هم که رفته بودن توی دور دور دورای جنگل ( یعنی اعماق جنگل ) حالا بگذریم... آخرش میرن خروسه ابله رو از دست روباه بد جنس نجات میدن.....قصه ی ما به سر رسید خروسه به خونه ش برسید.صلوااااااااات........... کف کردم فقط خواستم نتیجه ی اخلاقیه غرورو بهتون خوب منتقل کرده باشم...البته اگه شما ها باهوش باشین حتما منتقل شده. اگرم نه که دیگه... پیشنهاد میکنم برید مدارس بچه های چیز ثبت نام کنید . بگذریم...حالا این همه عرض اندام کردم که فقط بگم منم هستم...منم وجود دارم... ما می توانیم ... (دیگه حال وراجی ندارم دلم پیچ میزنه اینجاشو هر جور خودتون خواستین ربطش بدین به مطلب بالا ) فعلا خدا نگهدارتون. منتظر عرض اندامتون هستم . یعنی نظرات و پیشنهاداتتون...
ورود هیمان عزیز به عنوان نویسنده ی جدید وبلاگم رو ، اول به خودم بعد به خودش و خودت ، بعدم به رئیس جمهور عزیز کشورمون که الهی من .... و بعدشم به کلیه ی اهالی اینترنت و مدیران وبلاگ ها و همچنین شهرداری شهرمون و سازمان زیبا سازی دختران کشور و کلیه ی فامیل وابسته تبریک می گم . قبلا گفته بودم قراره ۲ نفر بشیم . ببخشید یه کم طول کشید. امیدوارم با اضافه شدن این نویسنده ی " پا به قلم " من هم بتونم زود به زود بلاگم رو آپ کنم و بر آمار باز دیدکنندگان که حسابی ما رو خجالت زده کردن ( آبرو واسمون نذاشتید ) روز به روز افزوده بشه. ( ضمنا لامپ های اضافی رو هم خاموش کنید تا بقیه هم بتونن وبلاگ ببینن .)
عزیزم محتوای مطلب مهمه . توی اون همه مطلب فقط همونو دیدی ؟!!! واقعا متاسفم. در ضمن ممنون از تذکرت.
خانه ام آتش گرفته ست ، آتشی جانسوز « مهدی اخوان ثالث » چند سال پیش شعر فوق العاده ی مهدی اخوان ثالث را استاد محمد رضا شجریان ، با آهنگسازی بی نظیر استاد حسین علیزاده خواند که سبب خلق اثری جاودانه شد . به راستی استاد در این قطعه به نمایندگی از تمام مردم ایران و مردمی که به ناچار ظلم را متحمل می شوند فریاد سر داده است. گفتم شاید نوشتن این پست بی مناسبت با این ایام نباشد... گوش دادن آن را حتی برای یک بار بهتون توصیه می کنم . منتظر نظراتتون هستم.
چند وقت پیش با چند تا از دوستان تصمیم گرفتیم بریم سینما ! ( جا قحطه آخه؟) . عصر پنج شنبه بود فکر می کنم که با کلی انرژی و شور و نشاط به طرف سینما حرکت کردیم . داخل سینما جمعیت کثیری ایستاده بودند و ما کف کردیم ( کلا). گفتیم شاید مسئولین قصد دارند تایتانیک رو بعد از چند قرن نمایش بدن اما نگو این جمعیت از همه جا بی خبر برای دیدن فیلم " تیغ زن " اومده بودن سینما . با دوستان حدس زدیم که احتمالا فیلم خوبیه که این همه آدم پا شدن اومدن ببینن. چند تا چیپس و نوشیدنی خنک گرفتیم ...( رانی بود بابا ) و بعد از چند دقیقه به طرز وحشتناکی وارد سالن شدیم. خلاصه فیلم شروع شد و ما از اول فیلم تا آخر فیلم منتظر یک اتفاق بودیم تا داستان فیلم روشن شود. پیش خودمون فکر می کردیم یه گره ای تو فیلم هست که یه جا باز می شه بالاخره. اما گویا فیلم بد جوری گره خورده بود ، به طوری که کارگردان و عواملش هم نتونسته بودن این گره رو باز کنن و از فیلم سر در بیارن . یعنی مزخرف ترین فیلمی که در طول زندگیمون مشاهده کرده بودیم " تیغ زن " بود و همه ی جمعیت هم با ما متفق النظر بودن ! چند نفر هم که در طول نمایش فیلم سالن رو ترک کردن. هر چه بیشتر از فیلم می گذشت ما بیشتر حسرت پول هایی را که بابت تماشای این فیلم داده بودیم می خوردیم و تا اونجامون می سوخت ( هر چی دوست داری فکر کن ). به هر حال اصلا دیدن این فیلم رو بهتون توصیه نمی کنم به خصوص اگر آدم صبور و مودبی نیستید و به نظر من ۲ ساعت خوابیدن روی کاکتوس بهتر از تماشای این فیلم است. در آخر هم برای سینمای خودمون و کسانی که مجوز ساختن چنین فیلم های بی محتوایی رو میدن متاسفم .
احتمالا شما هم نگاهتون به آگهی هایی که جهت جذب نیروی کار بر در و دیوار شهر چسبانده می شوند خورده. بخش اعظمی ( یعنی زیاد ) از این آگهی ها شامل خانم ها می شوند و شرکت ها و موسسات شاید به دلیل پرداخت حقوق کمتر یا مسایلی دیگر بیشتر به جذب خانم ها تمایل دارند .با توجه به این اوضاع چند آگهی رو که احتمالا در آینده شاهد آن خواهیم بود با هم می خوانیم . ۱- به چند نفر خانم جهت بالا انداختن آجر در ساختمان نیاز داریم. ۲- به چند نفر ، ( ترجیحاْ خانم ) نیازمندیم.( فوری ). ۳- به چند نفر خانم نیاز داریم. ( همین جوری کلاْ ! ). ۴- به چند نفر خانم جهت آجر کردن نون چند نفر آقا نیاز داریم. ۵- به چند نفر خانم مجرد نیاز داریم.( لطفاْ فشار دهید.) { فکر بد نکن ... اینو رو در مغازه نوشته بود ). ۶- به یک دختر خانم جهت کار در مزرعه نیازمندیم . ( ترجیحاْ نامشان "حنا" باشد ). ۷- به یک نفر آقا ( ترجیحاْ خانم ) نیازمندیم !
بالاخره این شیر خفته موفق شد جام قهرمانی رو بدست بیاره.در بازی ای که جون همه به لب و دهنشون رسیده بود پرسپولیس در کمال شایستگی و در حالی که سپاهان بازی رو تموم شده خیال می کرد( ذکی) و دائم وقت کشی می کرد موفق شد گل پیروزی رو در دقیقه آخر بزنه . اینارو که همه می دونستن خوب ! چرا چرت می گم ؟!!! به هر حال به همه ی پرسپولیسی های عزیز و عاشقایی که قلب و خونشون قرمزه تبریک می گم.( عجب جمله ای گفتم خدایی ). در ضمن من طرفدار هیچ تیم خاصی نیستم ها . گفته باشم .
جدیدترین اثر محمد نیکوبیان در بیست و یکمین نمایشگاه بین المللی کتاب تهران غرفه نشر دعوت با خواندن این کتاب دقایقی پر از هیجان را تجربه کنید !! داستانی جذاب و متفاوت .... با سوژه ای تازه قیمت کتاب : ۸۰۰ تومان مرکز فروش در کاشان : چهارراه آیت ا... کاشانی - خانه کتاب متقاضیان سایر شهرها می توانند با شماره ی و ۴۵۲۴ ۲۶۳ ۰۹۱۳ - ۵۳۳۱۴۳۲ - ۰۳۶۱ تماس بگیرند .
بعد از انقراض نسل دایناسورها که موجوداتی بس مهربان و رئوف القلب بودند ، شاید مهم ترین مسئله ای که جیگر بسیاری از پسرها (همچنین دختران مجرد) را کباب می کند ، انقراض جنس ذکور یا همون مردان بدبخت است که این قضیه به خصوص در دانشگاه ها اعم از دولتی ، سراسری ، آزاد ، شبانه ، روزانه ، عصرانه ، پیام نور ، پیام تاریکی و خلاصه هر جا که به عنوان دانشگاه از آن یاد می شود به طرز فجیع و چشم گیری مشهود است و مشکلات زیادی از قبیل کمیاب شدن شوهر و زیاد شدن دختر و غیره را به همراه دارد. با کم شدن سهمیه ی بنزین ... ببخشید سهمیه ی دختران در دانشگاه ها هنوز هم متاسفانه شاهد هنرنمایی و ارز اندام این جمعیت در دانشگاه ها هستیم. وارد کلاس که می شی چشمات سیاهی میره (البته با افزایش طرح امنیت اجتماعی و به لطف شبکه ی Fashion TV این مساله کمتر شده ! ) مخصوصا اگر استاد هم خانم باشد .خلاصه ۴۰ تا دختر ، ۵ تا پسر اصلان آمار جالبی نیست. من واسه خودتون میگم... آخه چند نفر به ۵ نفر ؟؟؟ به هر حال امیدوارم در آینده فکری برای این معضل بزرگ بشه.( نه که مشکل دیگه ای هم نداریم !) از این که چند وقتیه آپ نکردم ... ، نکردم که نکردم.... حرفیه داداش؟حتما کار داشتم خوب... عجبا... خلاصه ایشالا قراره تابستون به کمک یه نفر دیگه بترکونیم.(البته اگه واحد افتاده ای نداشتم ) و صنعت وبلاگ نویسی رو از این رو به اون رو کنیم!!! یا اگه شد از اون رو به این رو کنیم!!! منتظر باشید...
نصب هر گونه آگهی تبلیغاتی و غیر تبلیغاتی و اعلامیه ی فوت ، شدیدا پیگرد غیر قانونی دارد !
با شروع فصل امتحانات من و سایر دانشجویان سرشار از استرس می باشیم . ( فهمیدی من دانشجو هستم یا جور دیگه بگم ؟!!) ساعت ۶ صبح از خواب ناز بلند شدم تا چند صفحه ی باقیمونده از کتاب فارسی رو بخونم . حالا مگه تموم می شد لا مصب . ۳۰۰ و اندی صفحه بود . چند صفحه خوندم دیدم تا نگاه می کنی وقت رفتن است ... ناگهان چقدر زود دیر می شود . صبحونه خوردن در روز امتحان واسه من سخت ترین کار ممکنه . مگه این لقمه هه پایین می ره با این حرفا . به زور چک و لگد و اینا خلاصه ۲ الی ۳ لقمه کوفت کردم . یعنی کوفتم شد . یعنی کوفتم کردند . یعنی کوفتم کردی . یعنی کوفتم ... ( اینم از اثرات همون زیاد فارسی خوندنه ) . فورا لباس پوشیدم و از در خانه برون گشتم . دیدم هوا بس ناجوانمردانه سرد است ، نامرد ... ولی خوب چاره ای نبود . به طرف دفتر مسافرتی حرکت کردم . اونجا که رسیدم دیدم درش را گل گرفته اند . فردی اونجا وایساده بود و گفت باید بری ترمینال . دفترها رو بستن . عجبا ... خلاصه رفتیم ترمینال و در اتوبوس مورد نظر برنشستیم . گفتم توی اتوبوس اون چند صفحه ی باقیمونده رو می خونمو .... چند دقیقه که نشستیم تلویزیون روشن شد . گفتم الان یه فیلم کمدی میذارن یه کم استرسه می خوابه . آخه بد شانسی تا این حد . « حکم » اثری از مسعود کیمیایی . یه فیلم کاملا خفن که من همون چند دقیقه ی اولشو که دیدم زرد کردم .آخه اینم شد فیلم مرد حسابی . اونم تو یه روز امتحانی . اول فیلم چند تا آدم خفن بودن که ماسک زده بودن و کارای بد می کردن . وارد یه خونه شدن و مرد اون خونه رو به طرز فجیعی کشتن . خلاصه یک وضعی بود که بیا و ببین . استرسمون که ۱۰ برابر شد . حالا این کتابم تموم می شد مگه . به هر حال رسیدیم دانشگاه . هوا به قدری سرد بود که آره خلاصه ... صندلی من بین ۶۰ تا دختر بود به طوری که وسط اون سیاهی من تابلو بودم . اینم یه بدشانسی دیگه . امتحان رو دادیم و خدارو شکر خوب بود . موقع برگشتن ۲ تا مینی بوس به مقصد مورد نظر ما حرکت می کرد که اونم همش دختر بود . اااه ه ه ه . چقدر دختر زیاد شده . به مقصد مورد نظر که رسیدیم با دو تا از دوستام سوار تاکسی شدیم . موقع حساب کردن کرایه سه تا دست که پونصدی در آن قرار داشت به طور همزمان جلو راننده سبز شد و راننده جا خورد . صحنه ی جالبی بود . خلاصه این بود داستان یک روز امتحانی ...!!
چقدر سخت است میان واژه ها دنبال احساس گشتن ! چقدر سخت است میان واژه ها مفهوم عشق را یافتن ... و چقدر سخت است با واژه ها بیان احساسات . امروز من از میان کاغذهای کاهی ، عشق را یافتم و دوست داشتن را .... امروز ذرات عشق را درون قطره های اشکت مشاهده کردم ... و صداقتت را در ... و امروز فهمیدم که قشنگ ترین رنگ دنیا سبز است !! ... مثل سبزی قلبی که از سرخی عشق داغ است ... کاش همیشه ، امروز بود و کاش هر روز ، روزهایی بود که ما دوستش داشتیم و کاش ... یاد باد آنکه نهانت نظری با ما بود رقم مهر تو بر چهره ما پیدا بود .... (حافظ )
تصمیم گرفته بودم دیگه عکس تو وبلاگم نذارم . ولی هر کاری کردم این یکی رو نتونستم نذارم . من نمی فهمم آخه هفده نفر و نصفی کارگر رو یه پشت بوم ۱۰ متری چیکار می کنن ؟!!! احتمالا یکی آسفالت می کرده ، بقیه لب کارون ( لب پشت بوم ) می خوندن !!! یکی نیست بهشون بگه ، خوب تقسیم کار کنین . به هر حال بنده خوشحال هستم از این همه اشتغال زایی که بوجود آمده است و جوانان به جای اربعده کشی و ... آزاری به بالای پشت بام می روند و از خودشان کار آفرینی در می کنند .
کنسرت بزرگ گروه عارف به سرپرستی و آهنگسازی پرویز مشکاتیان در تالار بزرگ وزارت کشور در طی چند روز برگزار شد . خوشبختانه من هم سعادت داشتم تا در این کنسرت با شکوه شرکت کنم . اسامی نوازندگان بدین ترتیب بود : حسن ناهید : نی کیوان ساکت : تار محمود دلنوازی : بربط نوید افقه : تنبک بهداد بابائی : سه تار علیرضا جواهری : سنتورباس بهرام ساعد : تار سیامک آقائی : قیچک باس رضا آبائی : قیچک نوید دهقان : کمانچه آرش کامور : کمانچه آرشام قادری :رباب سیاوش پورفضلی : بم تار آیین مشکاتیان : دف حمیدرضا نوربخش : آواز پرویز مشکاتیان : سنتور - آهنگساز کنسرت قرار بود در ساعت ۲۰ برگزار بشه اما با نیم ساعت تاخیر برگزار شد و به همین دلیل آنتراکت میان کنسرت هم لغو شد و کنسرت یک سره برگزار شد . چند دقیقه قبل از شروع کنسرت جلوی سن یه دفعه شلوغ شد . گویا شخصیت مهمی وارد سالن شده بود . بعدا فهمیدیم که استاد شجریان بوده ! کیهان کلهر هم اون شب در سالن حضور داشت . طراح صحنه و مدیر هنری کنسرت عباس کیارستمی بود !! و کارگردانی کنسرت هم به عهده ی محمدرضا هنرمند بود . خلاصه هه چیز آماده بود برای برگزاری یک کنسرت خوب . بالاخره نوازندگان به ترتیب وارد سالن شدند که با تشویق حضار همراه بود . در آخر هم پرویز مشکاتیان وارد سالن شد که شدت تشویق ها بیشتر شد . قسمت اول کنسرت در سه دستگاه ابوعطا ، شور و دشتی اجرا شد که این قسمت دارای سه تصنیف بود. و قسمت دوم هم در مایه ی بیات کرد ، دشتی و کرد بیات و شامل چهار تصنیف زیبا بود . کنسرت با پیش در آمد ابوعطا شروع شد و قطعات یکی پس از دیگری نواخته شد و مردم و ما هم واقعا کف کرده بودیم از بس که زیبا بود قطعات !! خلاصه فکر می کنم در پایان قسمت اول بود که نوبت به هیجان انگیزترین و جالب ترین بخش کنسرت یعنی تک نوازی تنبک رسید !! چیزی که در کنسرت ها خیلی کم اتفاق می افتد و شاید اصلا نمی افتد . صدای آشنای تنبک در فضای سالن می پیچید . نوید افقه نوازنده ی جوان و توانمند تنبک واقعا عالی این ساز را می نواخت . مدتی بعد صداها از حالت عادی خارج شد و انواع و اقسام صداهای عجیب و قریب از تنبک بلند می شد . نه افکتی در کار بود نه دست اضافه !!! مردم و ما واقعا حیرت زده شده بودیم و خیلی ها از روی صندلی نیم خیز شده بودند تا ببینند نوید افقه این صداها رو از کجا در میاره ؟؟!! این بخش هم با تشویق شدید تماشاگران به پایان رسید . پس از اجرای چند قطعه نوبت به آخرین قطعه یعنی تصنیف « ققنوس » رسید . شعر زیبای سیاوش کسرایی و آهنگ فوق العاده ای که روی این شعر گذاشته شده بود به همراه دکور صحنه که شامل عکس هایی از سرو ( نماد آزادی ) پشت سر هر نوازنده بود ، واقعا حس گمشده ای به آدم می داد . (همون ، چیز ... ) اعضای گروه با تمام شدن تصنیف ققنوس ، صحنه را ترک کردند اما طبق معمول با تشویق تماشاگران دوباره به روی سن آمدند و تصنیف جاودان « ای ایران » را اجرا کردند . ای ایران ای مرز پر گهر / ای خاکت سرچشمه ی هنر / دور از تو اندیشه ی بدان / پاینده مانی و جاودان ... به امید همکاری دوباره ی پرویز مشکاتیان و استاد محمدرضا شجریان .....
توی آژانس نشسته بودیم . طبق معمول صحبت از مشکلات و اوضاع جامعه و دزدی ها و بیکاری ها و ... بود . راننده ی آژانس جوانی بود تقریبا ۳۰ ساله . شاید هم کمتر . ایشون در بین راه داستان زندگی خودش رو برامون تعریف کرد که من شخصا با شنیدنش خیلی تحت تاثیر قرار گرفتم . گفتم شاید بد نباشه این داستان واقعی رو توی وبلاگم بنویسم . حداقل برای عبرت !! این آقا چند وقت پیش با یک دختر خانمی ازدواج کرده بودند . می گفت پنج ، شش ماه بود که رفته بودیم سر زندگیمون و زندگی خوبی هم داشتیم . خانم ایشون دانشجوی دانشگاه آزاد بودن و خرجش رو هم همین آقا می داده . اونم شهریه های دانشگاه آزاد ! خلاصه بعد از چند وقت ایشون متوجه میشه خانمشون قبلا در دانشگاه با یک آقای دیگه آشنایی داشته و قصد ازدواج با اون آقا رو داشته چون اون آقا هم مثله خودش لیسانس داشته !!! این بنده خدا هم خوب درخواست طلاق می کنه و زنش هم نامردی نمی کنه و مهریه اش رو هم به اجرا می ذاره و همسرش رو راهی زندان می کنه ! این دختر خانم با فردی که قبلا توی دانشگاه باهاش آشنا شده بود ازدواج می کنه و از همسر دومش صاحب یک بچه میشه . اما چیزی نمی گذره که همسر دومش معتاد می شه و ایشون را با یک بچه تنها می ذاره و می ره ( چوب خدا صدا نداره عزیزم ) . این دختر خانم که حالا دیگه مادر هم شده بوده وقتی می بینه به این حال و روز افتاده باز میره سراغ همسر اولش که یه جورایی با هم فامیل هم بودن ( چه رویی دارن مردم ؟!) اما این بار همسر اولش از ایشون شکایت می کنه و وقتی محکوم شناخته میشه شروع می کنه به منت کشی اما این بار اون آقا عاقل شده بوده و دیگه تن به چنین اشتباهی نمی ده ... واقعا یه آدم چقدر می تونه نامرد باشه ؟!! و خیانت تا چه حد ؟ پس عشق این وسط چی می شه ؟ اصلا عشقی وجود داره ؟!! ...
این خاطره رو یکی از خوانندگان محترم وبلاگ برام نوشته بودند و به گفته ی خودشون این داستان یک واقعیته ( راست یا دروغش گردن خودشون ) . از من خواسته بودند این رو در وبلاگم بذارم . و من هم برای احترام به ایشون این کار رو کردم . داستان تلخی بود ... ******************* حدود ۳ سال پیش با آقایی به نام سینا در چت آشنا شدم . ایشون تعریف می کردن که : پنج سال با یک دختر دوست بودم و دوستیمون هم پاک و سالم بود . اما مدتی بود که اون حس همیشگی رو نسبت بهش نداشتم با اینکه همه جوره امتحانش کرده بودم و مطمئن بودم که دوستم داره اما دیگه دلم نمی خواست باهاش باشم . حدود یک ماه بود که جواب تلفن ، تک زنگ ، آف و ایمیل هاشو نمی دادم و خلاصه بی خیالش شدم . اونم مثل اینکه خسته شد . وقتی دو هفته ای ازش بی خبر شدم گفتم خوب خدا رو شکر بالاخره رفت . حالا من هر چی توی چت بهش می گفتم این کارت اشتباهه و اون دختر گناه داره قبول نمی کرد . راجع به این موضوع خیلی با هم حرف زدیم ولی فایده نداشت ، تا اینکه یک سال از این موضوع گذشت . چند شب پیش دیدم چراغش روشنه . باهاش چت کردم . گفتم : از الناز چه خبر ؟ گفت : تو راست می گفتی من نباید با نامردی از الناز جدا میشدم و باید حس واقعی خودم رو بهش می گفتم . همون طور که تو بهم گفته بودی من اون بیچاره رو فدای خودخواهی خودم کردم و حالا دارم تاوان پس می دم . پرسیدم مگه چی شده ؟ گفت : هیچی ! الناز رفت ولی آهش تا آخر عمر دامن گیر من شد . توی یک تصادف دست چپمو از دست دادم و از کمر به پایین قطع نخاع شدم . در حین اینکه اینارو می گفت وبش رو هم روشن کرد . اگه قبلا ندیده بودمش باور نمی کردم . پسری با ۱۹۰ سانتیمتر قد و اندامی ورزشی حالا به این حال و روز افتاده بود .... سینا ادامه داد : دیروز توی پارک الناز رو دیدم که با کالسکه و یه دختر با نمک روی نیمکت نشسته . تا چشمش به من و داداشم افتاد بلند شد که بره . صداش کردم . با التماس و زاری گفتم به خاک نشینیمو ببین . دارم تاوان بی مهریمو پس میدم . گریه کرد و گفت : باور کن سینا دلم رازی نبود اینطوری بشی . اما مامانم وقتی حال و روزم رو میدید دستاشو به طرف آسمون می گرفت و می گفت : خدا تو داد بی کسی ما رو بگیر . سینــا من درد بی پدری دیده بودم ، حقم نبود . سینـــا مادر من از غصه ی من دق کرد . منم به ناچار و از روی اجبار ازدواج کردم و خدا رو شکر زندگی خوبی دارم . امروز میرم سر خاک مادرم و برات دعا می کنم . او رفت . من هم رفتنشو تماشا کردم ... و زیر لب زمزمه کردم : من ... به ... چشم ... خویشتن ... دیدم ... نگارم ... می رود دل شکستن تاوان داره ...
با سلام خدمت هکر با حال . چون آدرسی ازت نداشتم مجبور شدم در ملا ( با ع بود یا الف ؟!) عام جوابتونو بدم . من نمی دونم شما از چی صحبت می کنید و از کی ؟!!! اما به هر حال خوشحالم از اینکه شما خوشحال شدید و من هم به آی دی خودم رسیدم !! در ضمن من رو از پدر و برادر و زن ها و بچه هام و ... نترسون ، من اگر .... هم داشته باشم اونا می دونن . اما از اونایی که گفتی زیاد دارم خوشبختانه ندارم . من دستمو جایی نذاشته بودم (مخصوصا رو سر ... شما ) که حالا بخوام برش دارم . ولی با این حال دستمو گذاشتم یه جای دیگه . ( همون جا ) .به هر حال فکر می کنم اشتب گرفتی . به امید روزی که همه ی جوونا به آرزوهاشون برسن . یه آدرسی هم به من بده تا مجبور نشم این جا جوابتو بدم .
|
About![]()
هر طایفه ای ز من گمانی دارد ، من زان خودم چنانکه هستم هستم Archivesهفته دوم خرداد 1388هفته چهارم دی 1387 هفته اوّل آذر 1387 هفته چهارم آبان 1387 هفته اوّل شهریور 1387 هفته چهارم مرداد 1387 هفته دوم مرداد 1387 هفته چهارم تیر 1387 هفته سوم تیر 1387 هفته دوم تیر 1387 هفته چهارم اردیبهشت 1387 هفته سوم اردیبهشت 1387 هفته چهارم فروردین 1387 هفته دوم دی 1386 هفته چهارم آذر 1386 هفته دوم آذر 1386 هفته اوّل آذر 1386 هفته چهارم آبان 1386 هفته سوم آبان 1386 هفته اوّل آبان 1386 هفته سوم مهر 1386 هفته دوم مهر 1386 هفته اوّل مهر 1386 هفته چهارم شهریور 1386 هفته سوم شهریور 1386 هفته دوم شهریور 1386 هفته چهارم مرداد 1386 آبان 1388 مهر 1388 مرداد 1388 Links
parsis photo |